هربار از بافق میرفتم
کیفم پر از خوراکیای رنگ وارنگ بود مامان
اینبارم خوراکی رنگی رنگی گذاشتی
هیچ وقت کلید خونه رو نداشتم
اینبار دارم دیگه چون شاید کسی خونه نباشه
دلم میخواد چنگ بزنم به هرچی که ادامه دهنده این عشق بین من و تو هست و تا ابد کشش بدم
قبلنا فکر میکردم وقتی شاعر میگه
« من اون شهر دورم که بغضش شکسته
که دلتنگی راه ِ نفسهاشو بسته »
فقط ی تشبیه
دلتنگی و راه نفس ارتباط شاعرانه دارند فقط
چقدر خوش خیال بودم
وقتی همه خاطراتت میشینه وسط قفسه سینه ام و نفس بند میاد
نه فقط تشبیه
بلکه واقعیه واقعی واقعی