مدرسه دوران نوجوانی، اخوند پژمرده ولی طنازی داشت که یادمه یک��ار گفت “پروردگار روزهارو افریده که فقط احمقهارو خسته کنه تا نتونن از شب استفاده کنن”
بعدها متوجه شدم که خیلیهم طناز نبود
تا به اینجا حدودا در ازای هر صد روز بیحوصلگی و سردرگمی تقریبا یکروز حسِ زندگیِ دلپذیر را تجربه کردم.
در واقع استهلاک ادمیزاد زیاد است،
گاهی گمان میکنم که نمیارزد.
مهراد، ۱۷ ساله، بعداز خودارضایی استوریهای ایسان اسلامی را تماشا کرد و تصمیم گرفت از شنبه باشگاه را شروع کند.
او هنوز نمیداند که احتمالا زندگی در آینده ملالآورتر هم خواهد شد.
میترا که حین غذا خوردن صدای دهانش ازار دهنده بود و درس زبان دوم متوسطه را با توسل به دعانویس قبول شده بود، پیامهایش را فینگلیش مینوشت.
احتمالا تعریفش از باکلاس بودن اشتباه باشد، بلاکش کردم.
هیچگاه حس بویایی قوی نداشتم. اما شبها، قبل از به خواب رفتن متوجه دور شدن روح گندیدهام میشوم و فردا با تکرار استشمام همان بو، متوجه ادامه داشتن این چرخه معیوب. شبیه به دفن کردم یک کالبد فرسوده درشب و فردا، دوباره، از گور دراوردن و حمل کردنش با خودت تا نقطه پایان، عجب کثافتی.
واقعیت معمولا دردناک یا لذتبخش است، اما همیشه مهم نیست.
ادمها معمولا از بین سه کلمه واقعیت، درد و لذت، سومی را انتخاب میکنند؛ بدون توجه به کلمات قبلی.