چه خوب جنگ اتفاق افتاد که بعد از چندماه دوباره همه برگردن تو اینستاگرام ودلقکبازیاشونو شروع کنن انگار نه انگار که قبلش چه اتفاقایی افتاده بود. بله میدونم زندگی ادامه داره. حالم از این کثافتی که توش هستیم بهم میخوره.
چقدر عجیبه که بیست سال بعد از مرگ کسی، هنوز وقتی داری دربارهش حرف میزنی یهو بغض راه نفست رو میگیره و از یه جایی به بعد دیگه صدات میبُره و از گلوت بیرون نمیاد. بعد اینجور وقتا یکی در من هست که هی بهم میگه: «نه نباید گریه کنی. ایندفعه دیگه گریه نمیکنی مطمئنم.» ولی خب.
دلم میخواد با همه کسانی که میشناسم قطع ارتباط کنم و به غاری چیزی پناه ببرم. یه مدت طولانی هیچ احدی رو نبینم و صدای هیچکس رو نشنوم. یه مدت خیلی طولانی. از آدمای احمق دور و برم خستهم.
این وسط، کله صبحی دیدم آقای میوهفروش سر کوچه مرده بود. بهتزده ماشینو گذاشتم جلوی مغازهاش. دیگه نبود که دعوام کنه اینجا پارک نکن. عکسش با عینک و یه لبخند بزرگ، در حالی که کیک تولدش دستش بود، روی حجلهش بود. نشستم توی ماشین و برای اون هم گریه کردم. مرگ چقدر با زندگی آمیخته بود.
در سوگی که تجربه میکنیم، مسئله فقط سوگ افراد نیست؛ فروپاشیِ عدالت، کرامت، انسانیت و معنای زندگی است.
ذهن انسان نمیتواند بهراحتی بپذیرد که زندگی برای بعضی ادامه دارد و برای بعضی دیگر، به این شکل خشونتبار قطع شود.
اینستاگرامو که باز میکنی یه عالم ویدیو از دختر پسرای قشنگ میبینی که دارن میخندن و میرقصن. ولی به خودت میای میبینی روی تصویر یه لایه سیاه کشیده شده که یعنی دیگه زنده نیستن... چطوری داریم طاقت میاریم زیر این آوار؟
یادمه وقتی عزیزترینم، پدرم مُرده بود، تو خیابونا که راه میرفتم با خودم فکر میکردم آدما چجوری میتونن بخندن؟ حرف بزنن؟ شاد باشن؟ زندگی کنن؟ و تمام مدت انگار چاقویی تا دسته تو قلبم فرو رفته بود. چشمام تار بود و همهچیز سیاه و همهجا تنگ بود برام.
دقیقا حالِ این روزام...