دلم میخواست اون پزشکی باشم که صب به صب میره بیماراش ر ویزیت میکنه، عصر با دوستاش میره خرید و بعدشم میره کافه. اخر شبم با یه اهنگ لایت، کتاب جدیدش ر شروع میکنه به خوندن ولی متاسفانه یه دانشجوی بدبختم که هرچی اطفال میخونم تموم نمیشه.
امشب گوشیم خاموش شد و آلارم نداد برای اینکه بیدار شم برم سرکار. یکی رو فرستادن دم در پانسیون فقط برای اینکه با توجه به اتفاقی که برام افتاده بود ترسیده بودن. قلبم گرم شد.