شام پاستا درست کردم، قسمت بیشتر بوم رو رنگ زدم، قلموها رو شستم، اومدم نشستم رو کاناپه ترامیسو میخورم و فکر میکنم چقدر جمعهای که گذشت دلچسبه.
مگه ما چیز بیشتری از این زندگی میخواستیم؟
از آلمان هامبورگ و برمن رفتم. خونهها قشنگ و شهر سبزه. ولی لبخند و مهربونی تو آلمانیا کمه؛ انگار خودشون رو بهتر از بقیه میدونن. اگه باهاشون انگلیسی حرف بزنی انزجار تو صورتشونه. بیشتر فروشندهها نایسن. در کل جا افتادن تو این جامعه سخته ولی ازنظر کار و درآمد وضعیت بهتری داری
از اسپانیا فقط بارسلونا رفتم. مردم آروم و خوشبرخوردن و چون صورتم شبیه خودشون بود باهام اسپانیایی حرف میزدن. معماریش به بلوکای مربعی معروفه و آبوهواش بینظیره. محله پوبلنو اونقدر بهم چسبید که دلم میخواست اسپانیایی باشم وهر روز صبح تو این محله نون وقهوه تازه بگیرم وبرم سمت دریا