#sholay
1975
شعله
کرینِ نامحسوس ، در پایان سکانس ، شاید (( ناخودآگاه فیلمساز )) این معنا را واگویه می کند که : خداوند ناظر ، همراه و پشتیبان عشق پاک و بی آلایشتان است . بروید و خوش باشید .
کوفته شد سینه ی مجروح من
هیچ نماند از من و از روح من
داوری و داد نمی بینمت
وز ستم آزاد نمی بینمت
از ملکان قوت و یاری رسد
از تو به ما بین که چه خواری رسد
زآمدن مرگ شماری بکن
می رسدت دست حصاری بکن
گر ندهی داد من ای شهریار
با تو رود روزِ شمار، این شمار...
در کلاس سلجوقی حضرت استادم آموختم:
پیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیده ام
وز تو همه ساله ستم دیده ام
شحنه مست آمده در کوی من
زد لگدی چند فراروی من
بی گنه از خانه به رویم کشید
موی کشان بر سر کویم کشید
از همه ی شیوه های پرورش عشق
یکی همین تندباد آشفتگی است که گاهی ما را فرا می گیرد
به یک باره نیازی بی تابانه به او حس می کنیم
نیازی شگرف که قوانین این جهان برآوردنش را محال می سازد
نیاز بی معنی و دردناک تصاحب او