صبح رفتم نونوایی.یکی از خانمهایی که تو نونوایی کار میکنه ازم پرسید تو بیمارستان کار میکنی؟گفتم نه جای دیگه ام.بهم گفت دخترم ام اس داره باید ببرمش ام آر آی گفتن ۳میلیون و ۸۰۰. ندارم. یک آدم خیّر نمیشناسی کمک کنه.و من مستاصل نگاهش کردم و گفتم نه😔😔😔
واقعا کسی رو نمیشناختم
@a_adileh 🍂
می خواستم برایت چند سطری بنویسم،هرچه فکر کردم حق با عقل بود اما دل دست بردار نبود و می گفت بنویس.آخر دلتنگی را چطور باید نوشت که به جانش رسوخ کند !
#ش_الف
🍂
بندهای انگشتان دستش درد را فریاد میزدند توان نوشتن نداشت دقیقههای زیادی از عمرش خیره بر صفحه تشنه ماسیده بود دوباره بازی خندههای آفتاب را خورده به نقابها مهر ورزیده بود
صبر را تا دورترین نقطه تنهاییش پیالهپیاله نوشیده تا آنجا که چشم کار میکرد پابهپای جان زخمی رفته بود