پسر ۴ ساله اومد اورژانس مفید. لام تا کام حرف نمیزد. لب هاش زخم بود و چشم هاش پر از اشک و بغض. یه دستمال کاغذی داشت و آب دهنش که میریخت رو پاک میکرد.
باباش گفت رفته حموم، تشنهاش بوده شیر رو باز کرده، کل دهنش سوخته!
از اون آبگرمکن ها داشتن که آب رو جوش میاره...
پسر ۱۲ سالهای بود. چشمای رنگی! موی بور! ولی فلج مغزی بود... باخودم گفتم روز تولدش، مادرش چه غصه وصفنشدنی خورده...
چشمم به پروندهاش خورد.
نوشته بود فلج مغزی از ۴ سالگی!
به علت غرق شدگی در دریا.
جرأت نداشتم هیچ سوالی از مادرش بابت اونروزها بپرسم.
پرونده را بستم و رفتم.
سکوت کل اتاق را پر کرده بود و پدرش آخرین بوسه هایش را به پای امیرعلی میزد...
سالهای پر امید گذشته بود و انگار تسلیم شده بودند. تسلیم این بیماری بیرحم و کمشناخته شده.
استاد میگفت: واقعا کیس سختیه!
نور اتاق را کم کرده بودند.
در را نیمه باز گذاشته بودند.
مادرش بیقرار بود و در سکوت اشک میریخت.
پدرش کنار تخت، صندلی گذاشته بود.
سرش را گذاشته بود روی پای امیرعلی
صورتش را مدام به دست و پایش میکشید.
نوازش میکرد. میبویید. دوباره نوازش میکرد...