سالها با الگوی دلبستگی اضطرابی زندگی میکردم و الان که به اون روزها نگاه میکنم میبینم خیلی وقتها فقط یه حس به اسم «اضطراب» داشتم ولی روش اسمای مختلفی بسته به موقعیت میذاشتم:
عشق، دوست داشتن، حسرت، ترحم، غم، ترس، دلتنگی، و حتی افسردگی.
@zizi1361 نمیدونم. به نظرم تاثیر از دست دادن عزیزان متفاوت باشه. آدمی با الگوی اضطرابی، ترس از دست دادنش جوریه که در بزرگسالی ترس از «رهاشدگی» پیدا میکنه و به آدما میچسبه.
اتفاق عجیبی امشب تو توئیتر افتاد که باعث شد هرچی عکس از دارا داشتم بردارم. (شاید دیدین…)
قطعا دیگه هیچوقت هم ازش عکس نخواهم گذاشت.
جدا از اینکه اون آدم چقدر حقیره، من متوجه نشدم اصلا چرا من؟ من کی و کجا حرف سیاسی زدم تا حالا؟
اصلا من سالهاست چیز خاصی تو فضای مجازی نمینویسم
فردا روز مهمیه برام.
قراره تو دانشگاه خودمون «فارسی عمومی» تدریس کنم.
تحقق آرزوی سالهای دیر و دور…
در موقعیتی که انتظارش رو نداشتم و خودش یهو پیش اومد.
وقتی میبینم کسی زیاد استوری و پست و اینا میذاره و فعالیتش تو دنیای مجازی خیلی زیاده، اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که:
«این آدم حالش خوب نیست».
حتی اگه تماموقت از خوشیهاش بنویسه و عکس بذاره.
به دارا یاد دادم وقتی جاییش زخم میشه بگه از ۱ تا ۱۰ چند تا درد میکنه. بهش میگم صبر کن هی کمتر میشه و به صفر میرسه.
دیروز سرش خورد به میز، گریهکنان اومد بغلم گفت:
«ماماااااان! یازده تا درد میکنه!»