نمیدونم درک ميكنين چی میگم یا نه،؟ولی مودم اینجوریه که یهو به خودم میام میبینم باز دارم برای چیزی که قبلا چند بار کامل پذیرفتم و کنار اومدم باهاش، غصه میخورم:)))
خشمگینم، خستم، کلافم، از لحاظ روحی داغونم و جسمم هر ثانیه در حال تحلیل رفتنه، تمرکزی روی زندگیم ندارم و فکر کردن داره از پا میندازتم، تنهام ولی هنوزم مجبورم این شهر لعنتی رو با تمام آدماش تحمل کنم با همهی اینا فقط سکوت میکنم و میشنوم و در عین لبخند زدن در حال تظاهر به خوب بودنم.