امروز وقتی ناخودآگاه داشتم کفش پاشنهبلندم رو با شلوار جین میپوشیدم برای دندونپزشکی، فهمیدم وارد بزرگسالی که نه… کهنسالی شدم، وقتی دیگه پاشنهدار وارد روتین زندگیم شده.
به یه نفر نیاز دارم که از صبح تا شب باهاش چت کنم، ویدیو مسیج بفرستم،
از لحظههای خوب و بدم
براش عکس و فیلم بفرستم،
و اونم با ذوق منتظرِ دیدن و شنیدن باشه.
تو این دو سال هر بار اومدم ایران، جنگ شد.
هر بارم خواستم برم، آوارهی این کشور و اون کشور شدم و آخرش با بدبختی برگشتم.
الانم دقیقا دم بلیط برگشتمو گرفتن شروع شد باز :)))
هرکی یه جوری تنهامون گذاشت،
یکی از سرِ سوءتفاهم، یکی واسه قهرِ طولانی، اون یکی ندونمکاری، یکی واسه منفعت، یکی گفت دو دقیقهای میام، نیومد، یکی اومد ولی دیر اومد.
بزرگسالی همین شکلیه،
تنهاترِت میکنه.
یک جوری من از این قوم بلوچ از دختر و پسرش
ضربه دیدم رنجوندن منو …
که اصلا این مهربونی و خوب بودنی که بقیه میگنن نمیتونم باور کنم.
برا من فقط کینه و نفرت گذاشتن.