چه گرفتاری شدیم، ترافیک پرچمیا رو رد میکنی، میفتی پشت گشنههای ایستگاه صلواتیا، اینا رو رد میکنی میفتی پشت گلهی هیئتیا؛ کیرم تو مناسکتون حداقل همتون یه جا جمع بشید.
حس غربت در وطن؛ سالها زندگی کردی اما غریبانه، ناآشنا. انگار هیچوقت به اینجا، این آدمها تعلق خاطر نداشتی. غمانگیز اینکه جایی برای رفتن نداری. تو گسترهی این عرض فانی جایی نیست که بشه بهش گفت «خونه».
از آن گلوی مجروح،
پژواکِ سرخِ نامش
تیر خلاص حینِ تیمار ِ ناتمامش
از او که کشته برگشت از آن یل پیاده
آورد دیگری را بر گردهاش نهاده
از گیسوی پریشان در چنگ دیو و ددها
از آن نگاه پرسان در پاسخ لگدها
از رستخیز این خاک در دفتر اساطیر
اسلوب بازوان آن آرش کمانگیر
از آزمون سوزان بر پیکر سیاوش
از آن حریق بازار آن دامگاه آتش
از بیرقی که برداشت، از نغمهای که سرداد
از او که نیمه جان بود در کیسه های اجساد..
چندین سهیل آنجاست؟ چندین هزار رخسار؟
تا یک به یک ببیند .. خم شد قدش از آوار ..
شاید بریده باشی!
از این بریده تر شو
بر این عفونتِ صبر،
اعجاز نیشتر شو
آگاه و عهده دار ِ درد معاصر خود
رفت و صدای او ماند «… که نه به خاطر خود..»
فردا به رغم کتمان بر داغِ سینهی او
ای آینه!
تو داری
زخمی قرینهی او
این سرزمین به جز زخم
پیغامبر ندارد..
او خود به مادرش گفت «دیگر پسر ندارد..»
…
Every freedom you have as a woman was earned through the sacrifice of women who came before you. You didn’t inherit these rights by luck. Someone marched, protested, and paid a price for them.