این هم از جزییات برنامه. سفر خراسان فرصت خوبیه برای دیدن بخشی از این سرزمین کهن که خیلی مهجور مونده. منتظر کلی شگفتی باشید از این منطقهی آروم و بی سر و صدا ولی پرحکمت.
فکر کن در حالی که جز جز کشور داره از هم میپاشه، تو از دوز بالای مرض روانی خودسرزنشگری هم رنج ببری و یک غول بزرگ ۲۴ ساعته درونت فریاد بزنه و بهت بگه "بیلیاقت".
امیدوارم حالا که انگشت اتهام عادیسازی جنگ به سوی مردم درازه، خودشون بدونند که بیست روز اینترنت رو در دیماه قطع کردند و وقتی ما مردم داخل وصل شدیم، همه جا پر بود از هشتگ #R2P و ما از همه میپرسیدیم این یعنی چی؟ مسئولیت این با کیه؟ با مردمی که صدایی نداشتند یا آنهایی که صدای مردم رو بریدند؟
هرکی رو میبینم لبه یک پرتگاهی ایستاده و داره به هر جون کندنی شده تلاش میکنه پرت نشه پایین.
خودم وسط یک روز گرم آخر تابستان، وقتی گوشه خیابون منتظر اسنپ بودم و یه آقاهه برام بوس فرستاد پرت شدم پایین.
فصل خوبی واسه باز کردن لینکدین نیست. هر گوشه یکی داره فصل جدیدی از زندگیشو شروع میکنه و دستاوردی رو جشن میگیره و تو به این فکر میکنی که وقتی شبها کلونازپام میخوری صبحش بهتری یا ملاتونین.
اون موقعها معلمها وقتی دیگه نمیدونستن چی در تبلیغ نماز بگن میگفتن یه جور ورزشه و علم ثابت کرده نمازخوانها بدن سالمتری دارند.
کار کردن هم شده همین، کارکرد اصلیش که تامین معیشته از بین رفته. همش با خودت میگی عوضش نمیذاره ته چاه افسردگی برم و چهارتا آدم میبینم.
پدربزرگم از کار کردن اصلا خوشش نمیومد و با وجود فقر شدید، تو دنیای ذهنیش یک اربابزادگی خاصی واسه خودش قائل بود. سهشنبهها که به نکشی میفتم و به ازای هر یکساعت کار دو ساعت استراحت میکنم، میگم عزیزم اشکال نداره امروز نوه آ شیخ کریم باش.
فریلنسر بودن از اول خرداد باعث شده تقریبا هر روز کوله و لپتاپ بهدوش در سطح شهر در رفتوآمد باشم. نمیدونم چهجوری تصویری از میزان هرجومرج و ولشدگی این شهر بدم.
پیادهها وسط خیابون راه میروند و موتورها تو پیادهرو. زیر درختهای وسط اتوبان تا دلت بخواد کارتنخواب خوابیده.
مترو پر از فروشنده پیرمرد پیرزنه که نگاه کردن بهشون باعث میشه از خودت و تکتک امتیازات تو زندگیت شرمنده و متنفر بشی. پیادهروها جوری در تصرف دستفروشهاست که هر آن باید ��واظب ��اشی پات روی بساطشون نره. ساعتهایی که برق میره چراغهای راهنما از کار میفته و همه تو شکم همدیگهان.