هر از گاهی که یادم میافته قرار نیست هیچ وقت مادر بشم و بغضم میگیره، میشینم توییتهای مادرایی که دارن از دست بچههاشون به ستوه میان رو میخونم که آروم بگیرم :)
راننده خوابش گرفته و من ریدم
بعد فکر کردم میشد ۱۸ دی بمیرم
میشد ۱۹ دی بمیرم
میشد ۲۰ دی بمیرم
از این ماشین هم پیاده بشم
تا اسم جنگ آمریکا بیاد خودمونو میزنن که بگن مردم رو زدن!!! بالاخره قراره بمیرم
بالاخره بعد از سالها دیگه طاقتم تموم شد و با روانپزشک مشورت کردم
دارو داد و یه چیزی تو این مایهها گفت که خودت رو برای یه دوره درمان تقریبا طولانی آماده کن