این داستان نود منو یاد توییت قدیمی اون دختره می ندازه نوشته بود: من کجام؟ در وسط ابتذال! در میانِ آدم های خسته کننده مردهای حقیر و زنانِ ابله! هیچ چیز ترسناک تر از ابتذال نیس.
اشک هایت را پاک کن مطمئن باش ( سه گانه ی جاکش مُلا و مجاهد و چپی ) نمی توانند زیبایی تو را به زانو در آورند.
تو با چشمایِ خیس هم از پاریس زیباتری ایران بانو.
سارینا عزیزم من این میان سالِ مو سفید کرده میراثی ندارم جز چهره غمگینم که برای تولدت بر صورتِ شادت تقدیم کنم.
تو وطنِ خودم در تبعیدم و رویایی ندارم جز داد کشیدن و صدا زدنت در روز انتقام.
#سارینا_اسماعیل_زاده
دخترِ خواب هایِ پر کابوسم ببخش منو اگه کنارت نبودم.
عزیزکم آلزایمر هم برای از یاد بردنِ مظلومیتِ تو و خانواده داغدارت ناتوان و عاجزه!
این سرزمینِ ناشنوا را ببخش.
#حسن_احمدی
نصف شبی دارم به این فکر می کنم با اون روحیاتی که من از فریدون میشناسم اگه زنده بود با توماج و شاهین صمدپور گوگولی حرف میزد یا با لودر از روشون رد میشد؟
اینکه از توماج میخواهید مادرقحبه بازی شو کمرنگ کنه یه توقع بیجا ست. یه آدم مادرقحبه همیشه واسه مادرقحبه بازی آماده س. این آدم دوربین هاش همیشه واسه مادرقحبه بازی روشنه!؟ پسر که نه چاقال سر تا سر تو دستِ سپاه
این سیستم و سگاش منو خیلی اذیت کردن. از فحش خواهر و مادر تا توهین به مُرده هام. بعد از 18 دی صورتم رو با سیلی سُرخ نگه داشتم. واسم خیلی دردآور و بزرگ است که اینجا در بابِ اون شب بنویسم.
نه تنها طلبکار عمرم هستم از این سیستم استعداد سوز بلکه با خشم رنجش دارم از تک تک شون
بعد از دیگه هیچوقت ندیدمش.
یک بار وقتی فروغ وار لنگ 50 تومان پول بودم بهش با خجالت زنگ زدم گفتم پول لازمم واسم پولو جور کرد. بعد ها فهمیدم اون روز گوشواره خواهر کوچیک شو فروخته! اون معرفت رو به ته خط رسونده بود. یه جهان با مرام تو دی کُشته شد
تراپیستم دکتر مغز د اعصابم رو معرفی کرد امروز کنار هم بودن متفق القول بهم هشدار دادن اگه دی ماه رو فراموش نکنی مجبور می شیم بستریت کنیم. تو جواب بهشون گفتم: من اگه فراموش میکردم که افسردگی نمی گرفتم!
@shahinnajafi80 به زودی از خاکِ غریب برمیگردی برادرم. اما دیوارها سردند و پنجرهها خاموش
مادری که برای آمدنت چراغ میگذاشت، سالهاست که دیگر نیست.
تو برمیگردی....
از بس بهش ظلم شده بود دستش به جایی نمی رسید یاد مادرش افتاد که ج.ا باعث مرگ مادرش شده بود یهو برگشت گفت: مادرم کجاست؟ گریه کرد دستش به جایی بند نبود دوباره با یه لحن خشن تر گفت: من مادرم بوی رنجِ برنج...
داشتم فکر میکردم خوبیِ مردن اینه که دیگه لازم نیست دست به سیاه و سفید بزنی. کاش همهچیز همینقدر بیدردسر بود و فقط میرفتی، حیف که حتی برای رفتن هم باید اینجا کلی جون بکنی.