جزئیات بی اهمیت راجع به تمام آدم هایی که مدتها پیش تو زندگیم بودن یادم میمونه،
یادم میمونه چهغذایی دوست داشتن
و عاشق چه رنگی بودن
و حرکت دستهاشون رو،
جزئیات کوچیکی که یک جایی تو وجودم
بعد از رفتن اون آدم برای همیشه بایگانی میشه،
مشکلم هم همینه،
"درک متفاوت جزئیات جهان"
وقتی یکی از بوی ادکلنم تعریف میکنه یجوری ذوق میکنم که انگار اون بو رو خودم ترکیب و کشف کردم و پشت بندش شرکت ادکلن سازی زدم؛ رفتی مغازه یه کارت کشیدی اومدی بیرون دیگه، این اداها چیه؟
خیلیا میگن زشته آدم پشتسر مرده بگه
«فلانی راحت شد.»
لطفاً من که مردم مؤکداً و مکرراً بگید راحت شد.
چپ و راست میرید بگید راحت شد.
تو ختم یه پردهی پارچهای بزرگ نصب کنید
با نستعلیق روش نوشته باشه:
«راحت شد.»
هرکی هم پرسید از چی راحت شد،
بگید مرحوم معمولاً سربسته میگفت.
گفت فلسفه ی این پیرهنای چارخونه چیه
که وقتی میپوشه آدم له له میزنه
از درز دری شکاف دیواری چیزی ببینتش
یهو همه وی چشم میشه خیره
به دنبالش میگرده؟
گفتم لاینحله دکتر.لا ینحل...
زیبا رویانو چه به چارخونه ...
تک تک حرفاشون یه خونست بابا🙂↕️
بابا گفت «خودترو حیف نکنی»
احساس کردم این عمیقترین جملهای بود که تو طول این دو/سهسال شنیدم،
دلم نیومد بگم دقیقا دارم همینکار رو میکنم بابا🚶🏼♀️➡️
یه دنیا از طرف عصبانیام ها،
ولی دارم باهاش با لبخند حرف میزنم،
به شوخیاش میخندم،
جواب سوالاشو میدم،
رفت و آمد میکنیم.
دیگه یه ذره جون ندارم که سر چیزی بحث کنم.
این روزا بیشترین چیزی که آدما ازم میشنون احتمالا "بله، درسته، حق با شماست" باشه...