هفته گذشته یکی از بیمارانم که از یک سال پیش به دنبال خونریزی مغزی تشنج کرده بود اومد مطب چون بعد از مدتها دوباره تشنج کرده بود.
دنبال دلیلش بودیم، اصرار میکرد که به خاطر اضطراب زیاد در مورد جراحی دخترش بوده و گفت الان جراحیش هم به خوبی تموم شده.
من هم قبول کردم چون منطقی بود.
در پایان ویزیت با بیان مکرر شرمندگی گفت امکانش هست امروز کارت نکشم نوبت بعدی که اومدم هزینه این بار رو هم بدم؟ پول نداریم.
گفتم آره، دفعه بعد هم اومدی کارت نکش، اصلا تا هر وقتی که میای پیش من کارت نکش، این کی مهمه؟!
پرسیدم ولی واسه داروهات پول داری؟
گفت اندازه تا آخر ماه دارو دارم
گفتم پس اگر مشکلی بود زنگ بزنید مطب تا بگم لازمه بیایید یا نه که هزینه رفت و آمد هم ندید!
روز بعد زنگ زدند و گفتند دوباره تشنج کرده
گفتم بیاد بیمارستان
و حالا دلیل تکرار تشنجش رو فهمیدم
داروهاش رو جیرهبندی کرده و طبق توصیه من نمیخورد که تا سر ماه برسونه!
این داستان خیلی بدی نیست
داستانهای زیادی هست که شاید هرگز گفته و شنیده نشود در مورد آدمهایی که به خاطر نبود دارو بیصدا میمیرند و یا برای تمام عمر باقیماندهشان ناتوان میشوند.
قبل از حمله آمریکا و اسرائیل هم بدبختی مردم زیاد و دارو و درمان کم بود
و اکنون بیچارگی بیشتر و دارو کمتر شده است.
آیا تقصیر گروهی از ایرانیان است که خواهان جنگ بودند؟
هر چند هر کسی برای هر آنچه میگوید و میکند مسئولیت دارد اما این حمله و این جنگ به خواست آنها نبوده است و با بی میلی آنها متوقف نمیشود!
اصلا تعیین کننده نیستند!
کسانی هم که مخالف جنگ هستند تعیین کننده نیستند
هر دو فقط ممکن است وقتی به عنوان ابزار استفاده میشوند فکر کنند مهم هستند!
آیا تقصیر ترامپ و نتانیاهو است؟
البته که اینها جنایات بی شماری کردهاند، اما آنها هیچوقت مسئولیت تامین درمان مردم ایران را نپذیرفتهاند، آنها سیاستمدار هستند و به مردم خودشان تعهد دارند نه ما و برخلاف جوهای رسانهای در نهایت برای بیشتر مردم آمریکا کودکان میناب و جوانان دی ماه و بیماران بی دوا و درمان ایران اندازه دو سنت قیمت بنزین اهمیت ندارند!
پس چه؟
قبلا یک بار دیگر گفته بودم اگر در یکی از کوههای روستای ما گوسالهای مرده به دنیا بیاید مقصر آن حاکمیت است!
چه برسد به چنین بلای سیاسی-اجتماعی-اقتصادی-روانی که بر سر مردم است!
وقتی ۲۰ سال اینطورا داشتم همه ش دلم میخواست خدا چند دقیقه از ۳۰ سالگیمو بهم نشون بده تا «خیالم از آینده راحت بشه»
امروز ۳۰ ساله شدم.
ممنونم از خدا که هیچوقت آرزومو برآورده نکرد!
دو دقیقه میای تو رادیو جوان یه آهنگ گوش بدی هی تبلیغ میاد «شما هم این روزا دغدغه تون دیدن سریال بامداد خمار تو ایرانه؟!»
اره بابا من دغدغه م اصن دو چیزه یکی دیدن سریال بامداد خمار یکی هم فرسودگی ناشی از دیت های مکرر :||
امروز دیگه به معنای واقعی فهمیدم که نمیتونم.
منی که اون همه ذوق و شوق عمل داشتم دیگه واقعا حالم از اتاق عمل به هم میخوره
صبحا نمیتونم از خواب بیدار بشم
و از دیدن آدم ها بیزارم
و گاهی واقعا فکر میکنم که اگه هیچوقت کتاب زیست رو ندیده بودم هم زندگیم باز همین شکلی بود؟
وسط درمانگاه یکیشون که قرار بود ماه بعد بیاد گفت نمیشه خودت بهم نوبت بدی؟
گفتم نه من ۲ هفته ی دیگه از این درمانگاه برای همیشه میرم
شروع کردن که چرا اخه گفتم دیگه از دست مریضای اینجا راحت میشم و بعد فورا دچار عذاب وجدان شدم
ولی من دیگه واقعا سر و کله زدن با مریضا رو نمیتوانم.