امروز رفتم جایی ک خیلی چیزا از اونجا شروع شد، تمام اون خاطرات بد و خوب و باعث و بانی تغییراتی ک در من بوجود اومد.
از اون لحظه ای ک سوار تاکسی شدم تا اون لحظه ک برسم و بعدش بیام بیرون منو برد به حالی ک قبلا داشتم
قسمتی از من همیشه اونجا مونده و هیچوقت بیرون نیومد
اگه یه روز قرار باشه نسلی رو منقرض کنم یا نژادی رو نابود کنم اون نسل قطعا نسل استاد دانش خانواده ی این ترممه،یه ادم تماما مادرجنده و جاکش محور ک تو زندگیش یکبارم نقش موثری برای خودش و جامعه نداشته و وجودش سراسر زیانه
یه سریا میتونن یه سری چیزارو در مورد بقیه کامل درست تشخیص بدن
یه سریا دروغو یه سریا ذات بد و خوبو یه سریا غمو
اونوقت من میتونم شهوتو از چشای ادما ببینم
اون حشری ک دارن رو میتونم خیلی رسا و بلند از چشاشون بشنوم و این اصلا حال نمیده
یه سریا یجوری دارن علی ضیا رو میکوبن انگار یادشون رفته خانواده و دوستای خودشون کارمندای همین جمهوری اسلامین
چندوقته دیگه هم میان میگن هرکی از دانشگاه های ایران فارغ التحصیل شه وصله
همین بابابزرگای خودتون رفتن انقلاب کردن یقه اونارو بگیرید
تنها دلیلی ک خشممو ابراز نمیکنم اینه ک فکر میکنم این حجم از خشم برای یه ادمی مثل من خیلی زیاده و ممکنه بقیه بجای تعجب وحشت کنن
و همینطور این حجم برای افراد غیرقابل درکه
من نمیدونم یه سری فکر میکنن من باهاشون شوخی دارم یا برای خنده میگم بهشون
وقتی میگم من زیاد ادم مناسبی برای نزدیک شدن نیستم میگن نه نگو اینو الکی نگو
کصخلم پس ک میگم؟