خاله من بسیار ثروتمنده اما خودش و دختراش به شدت خسیس حسود و چشم تنگ یکبار باغ گرفته بود مارو دعوت کرد و ما خودمون جوجه و گوشت و همه چی خریدیم بردیم فقط یه پلو دم کرد و غذا از گلومون پایین نرفته دخترخاله ام گفت لطفا از دفعه. بعد غذای خودتون بیارید 🙂🙂🙂🙂
خانوادهام تا ۵ سالگی من شمال زندگی کردن به خاطر شرایط اقتصادی و جنگ.
مادرم خاطرهها داره از عیدها و تابستونهایی که کلی آدم میومدن خونه ما و انتظار وعدههای غذایی کامل و گشت داشتن.
یه بار عید مامانم اینقدر سر پا بوده واسه صبحانه درست کردن و ماهی سرخ کردن که چند سال پا درد داشته
چند روز پیش خانوم پسر خالم (مثل خواهر برام) میگفت مامان گفته میخوام لاک بزنم
انقدر خوشحال شدم انقدر کیف کردم خدا میدونه
اینکه مامان بالاخره به نقطه ای رسیده که زنانگی خودش پیدا کنه خیلی منو خوشحال کرده😍🫠