هربار ویزای یکی از دوستام میاد قلبم هزار تیکه میشه. حس میکنم یه چیزی از تو جونم داره کنده میشه. غمباد میگیرتم. این دفعه از همیشه بیشتر. دلم میخواد هق هق بزنم.
کاش انقدری که علاقه داری بری با بقیه درباره زندگیم حرف بزنی و بهشون اطلاعات بدی، میومدی با خودم حرف میزدی. شاید چیزهای جدید و جالبتری هم واست تعریف میکردم :))))
دلم میخواد برگردم به ۴ سال پیش و به آندیایی که ترسیده و ناامید بود و حتی نمیخواست کنکور بده خبر بدم و بگم که من امروز مقاله ای که یکسال روش کار کرده بودم رو تموم کردم و تقریبا لیسانس ادبیات نمایشی رو واسش گرفتم.
امروز یکی از بحثای رندوم شت کلاس فرانسه این بود که آیا شانس دوباره دادن به آدم ها کار درستیه؟ من گفتم نه. با قاطعیت گفتم نه. در حالی که حداقل در دوستی هام مدام این شانسو به آدم ها میدم. پس آندیا جان non ça veut dire non!