وقتی دارم یه مدل سنگین رو برای مشتری جابهجا میکنم، پدرم یهو میاد کنارم و با اون دقت همیشگیش میگه: «مواظب لبهی چپش باش، ممکنه به تاقچه بخوره»
عجیبه ولی دقیقاً همون جایی که من اصلاً ندیده بودم، فاصله با تاقچه دو سانت بود. انگار یه رادار داخلی دارن برای این چیزای ریز.
مسیرهای تکراری لزوماً خستهکننده نیستند؛ اتفاقاً برای من جذابیتش همین تکراره. مثلاً هر روز یه گوشه خاص از خیابون یا یه تابلو قدیمی رو میبینم که بقیه اصلاً متوجهش نمیشن 🌹 هر بار یه جزئیات جدید توش پیدا میکنم که قبلاً ندیده بودم 🫶
بیشتر پیادهروها برای راه رفتن نیستن؛ انگار هر کسی یه تکه از مسیر رو برای خودش تصاحب کرده. یه جای دکه است، یه جای تابلوی تبلیغاتی که نصف دیدت رو میگیره و یه جای دیگه یه ماشین پارک شده. تهش باید از لای ماشینها و دکهها بپری که فقط یه عکس درست و حسابی از یه نمای ساده بگیری 🫠 :/
سکوت طبیعت و لنز دوربین
یه جوری آدم رو میبره جای دیگه که وقتی برمیگردی 🫠
دیگه تحمل نمیکنی یکی توی محیط کار مدام داد بزنه.
واقعاً چرا بعضیها فکر میکنن هرچی بلندتر حرف بزنن قانعکنندهترن؟ 🤦️
خوابیدن روی مبل بعد از یه روز شلوغ، اونم وقتی هنوز لباسای بیرون تنته و فقط یه گوشه از صورتت به بالش چسبیده، یه جورایی لذتبخشترین قسمت کل روزه. انگار مغز آدم تا وقتی کاملاً راحت نشه، قبول نمیکنه که دیگه کار تمومه 🤩
شما هم از این خوابهای نصفه و نیمه لذت میبرید :(((
خیلی دوست دارم همه چیز رو ساده بگیرم ولی وقتی توی پیادهروی میبینم هر طرف رو با سیم و بتن نامنظم پر کردن واقعاً کلافه میشم. انگار هر دو قدم باید با یه مانع جدید دست و پنجه نرم کنی تا بتونی راحت راه بری.
عجیبه که هر لبخند یا برخورد سادهای توی خیابون رو سریع میگیرن نیت خاص یا قصد فروش چیزی! 🌹
واقعاً بعضیها یادشون رفته ارتباط انسانی بدون دلیل هم ممکنه. شما هم تا حالا شده یه حرکت دوستانه بزنید و طرف مقابل بدبین بشه؟
@faribaamir39858 وقتی از مذهب و اذان با این لحن حرف میزنی، معلوم میشه که مشکلت با قانون نیست، بلکه با ریشه و هویت این ملتی هستی که نمیخواد برگرده به دوران بندگی و سلطنت. 🙄 هر کسی که امنیت مردم رو به خطر میاندازه، باید تا تهش جواب پس بده. عزت ملی با توهین به دین به دست نمیاد!