صدای آبه که میتونه فقط صداهای توو سرتُ خفه کنه تا همون صداها از زبونت بیرون بزنن و به جملاتی کم و بیش مسکّن تبدیل شَن بواسطهی زبان.،
بنظرم بشر برای رخ دادن انقلابِ به قول معروف ‘شناختی’ زمانی بسیار طولانی رُ کنارِ آب زیست کرده بوده
ناهاری داشتم به این فکر میکردم این عادت کردنم به اینجا اونم سریعتر از دفعههای قبلی که طول میکشید به جایی عادت کنم، خطرناکه و تلهایه بعد از تلهی قبلی صرفا شمایل کلیش.
اون پتکی که توو سرت میزد ��ستهش میشکنه اینجا و تو میتونی هجی کردن بادُ وقتی دیگه خیلی دوری از شهر بشنوی.، کویر توو پاییز عین خرمالو میمونه بنظرم، همه نمیتونن باهاش ارتباط بگیرن،
حدس میزنم حالا دیگر میتوانی بدوی. و این لذت را با خود تا بعد از این حفظ میکنی و سالها به سرعت پیش میروند. و کمتر یادت هست چه وقت این آهستگی را از کف دادی که دیگر نتوانستی راه بروی تا چشمهایت بتوانند به تماشا بروند و تو نترسی اگر بازنگشتند.
در خیابان و روی دیوارهاش و در انتهای همهی گذرهایی که پشت سر میگذاشتم میدیدم که حضور دارد و حتی در لابلای حرفها و همهمهها چیزی به وضوح میشنیدم که با من است و مرا خطاب میکند.،
دست برنمیدارد این حجمهی ��ضاعف از خونخاهیش
با شنیدن موسیقی این چند فیلم بخصوص ، به دیدن تصاویری عینی از زندگی شخصیم میرم که باز متولد میشن توی سرم.، و من در ارتفاع اتاق قدم رو میکنم در تصاویری مقتدر که صحنهها توصیفی حماسی دارن.، و با تغییرات معمول ریتم این تصاویر، مدیدی هم طول و عرض اتاق را به گردو شکستم طی میکنم
آغازش با کلماتی هستن که وجد بی حد و رضایت ر بازتاب میده، در ادامه کمی نگرانی از بابت این شفافیت هم وارد جمله میشه. بعد از پی عادت به سانسور یک جملهی دو کلمهای میگی که کلماتش یکی به نگرانی و دیگری به عدم رضایتت اشاره میکنن. و بیشتر هوا قورت میدی،