اینکه خودم رو مجبور میکنم که تو لوپ نیوفتم و سالم زندگی کنم نشون میده یه چیزای درونم هنوز زنده ست. اینکه میدونم چه قابلیت هایی دارم و استفاده نمیشه نا امید کننده ست ، اینکه دنبال خونه زندگی جدید درست کردنم و حس و حال بهتری دارم دلگرم کننده ست ، اینکه باید تنهایی انجامش بدم!؟
تا آدم از درون شاد نباشه هیچ چیزی اون رو شاد نگه نمیداره ، با اینکه فکر میکردم با خونه خریدن یه باری از رو دوشم برداشته میشه اما خوشحالیش دوومی نداشت و دوباره باید با حال قبلی ادامه بدم... اما سعیمو میکنم که درونمو شاد کنم نمیدونم چطوری اما براش تلاش میکنم.
ولی اگه یکی رو تو زندگیتون پیدا کردید که میشد براش حرف بزنید، نگهش دارید ، که حداقل یکی باشه بتونید حرف بزنید ، که خفه نشید ، که از تو از بین نرید ، نداشتن یه گوش برا شنیده شدن ، آدم رو مثل روح میکنه...
تو دنیای امروز هم هرچی بلدی یا بدردت نمیخوره یا اگرهم همه چی رو بدونی بازم کاری از دستت نمیاد و جلوی خیلی اتفاقات رو نمیشه گرفت !! نمیتونی به آدما بگی تو رو به هر کی میپرستید درست باشید انسان باشید !! نمیشه خیلی چیزها دیگه از بین رفته ! فقط امیدوارم همین.
قسمت بد داستان اینه که دیگه نه میشه به آدم جدیدی اعتماد کرد و نه دیگه حس و حال شناختن آدمای جدید هست ! نمیدونم چی میشه اما در خنثی ترین حالت ممکن با کوله باری از غم و ناراحتی به زندگی ادامه میدم !
مگه یه آدم چقدر جون داره؟ با اینکه امروز یکی از وحشتناک ترین روزها بود ولی امیدوارم این مسیر همینطوری ادامه داشته باشه !! والا من از زندگی چیز زیادی نمی خواستم ! فقط یه همدم ! حاضرم بودم درست ترین باشم اما ... اشتباهات من ، اتفاقات زندگی و آدم های غلط ...
حرفام رو امروز نوشتم تا به نوعی شاید با توجه به شرایطم این آخرین و جدی ترین تلاش برای درست کردن یه زندگی خوب باشه ، من به امید زنده ام صدباراین کارو کردم ، پس برای صدمین بار از امروز شروع میکنم.
۱۴۰۴/۰۴/۱۶
من تلاش زیادی کردم واسه درست زندگی کردن و خیلی موقع ها بهش نزدیک شدم اما همیشه یه اتفاقی خواسته یا ناخواسته منو دور کرده ازش ، عجیبه که هنوز احساس میکنم میتونم ! دیگه نه جسمی نه روحی چیزی نمونده واسم اما با همین ته موندها بازم تلاشم رو میکنم شاید شد ...
روزهای خوبی نیست ، سایه غم ، ناراحتی ، اتفاقات بد ، گذشته ناموفق و ... خیلی چیزهای دیگه رو زندگیم سنگینی میکنه و نمیدونم نوشتن ازش چه دردی رو دوا ، اما میخوام بگم هرچقدر بلد باشی هرچقدر زندگی رو فهمیده باشی بازم انقدر بازی داره واست که هیچ کدوم چیزایی که یادگرفتی به کارت نمیاد.
انگار دیگه سخت ترین کار دنیاست برای من ! حتی گذاشتن یک قرار ساده! «هیچ وقت دلم رابطه های الکی یا یک شبه نخواسته»! برای همین فکر کنم برای اینکه در درجه اول خودم و بعد کسی دیگه رو یه موقع اذیت نکنم ، تصمیم گرفتم دیگه تنهایی ادامه بدم تا شاید روزی ، جایی ، حسی... ۲/۲
تلاشم بر این بود که به دنبال یه پارتنر خوب و یه رابطه سالم باشم یا حتی ایجاد یه دوستی ساده ! اما متاسفانه خیلی تلاش کردم تا خودم رو در موقعیت های مختلف قرار بدم ، نشد ! اول اینکه شاید دیگه گزینه ایی برای من و رابطه نیست ! و ازون مهم تر دوم اینکه ۱/۲
خیلی موقع ها باورم نمیشه اتفاقاتی رو که اطرافم میوفته ! باورم نمیشه که چقدر خونواده ها و آدم ها باهم متفاوت هستن و نسبت به هم متفاوت رفتار میکنن !! خونواده ایی جونشون رو میدن برای هم ! خونواده ایی از مشکلات هم عوض کمک ! دنبال کاسبی هستن ! حالت از بی رحمی این دنیا بهم نمیخوره!؟