متاســفانه خیلی از اکانـت های انقلابی بی طرفمونم اینروزا درگیر حواشی شدن ...
رسما وارد بازی ج.ا شدن
👈 ( تفرقه بنداز و حکومت کن )
شرمنده بچه ها 🌹💔
تا ابد #زن_زندگی_آزادی#مهسا_امینی#توئیت_آخر
I'm buzzing with excitement for the $SOON token listing from @tonstationgames! These guys are the hottest gaming platform out there, w/ Season 2 coming & bringing millions in Airdrop soooon! Excited like me? Let’s go: https://t.co/8YkgyR695b #SOON#tonstation
It’s almost $SOON o’clock! @tonstationgames, let’s see that magic! Become Soonified today, get a slice of multi-million Airdrop & behold Season 2 of the sizzling gaming platform. Get in: https://t.co/8YkgyR695b #SOON#tonstation
Ready to ride the $SOON wave — @tonstationgames, you’ve outdone yourselves. Season 2 + Airdrop by the millionssss$$. Going strong. https://t.co/8YkgyR695b #SOON#tonstation
حالا که تایید شد آرشیوی جمع آوری کردم از توییت عرزشی ها که در این رشتو میذارم.
شما هم اگه توییتی از عرزشی ها دارید این زیر منشن کنید.😂😍
به روز رسانی میشود.
سالروز کشته شدن دختر دلیر و آگاه ایران، «نیکا شاکرمی»، یادآور یکی از بزرگترین جنایتهای حکومتی در تاریخ ماست.
آنچه از او باقی مانده، «زن، زندگی، آزادی» و شجاعت و مقاومت است؛ در مقابل، آنچه از شما جنایتپیشگان بهجا خواهد ماند، مرگ و حقارت است.
سومین هفته شیمیدرمانی آغاز شد،با تاکسی راهی بیمارستان شدم. راننده، مردی افغان و مهربان بود. او از کاهش قیمت بنزین و گازوئیل در آلمان خوشحال بود و میگفت این ارزانی روی همه چیز، حتی نرخ سودهای بانکی، تاثیر گذاشته است. مکالمهام با او کوتاه بود، ولی همین صحبتهای ساده با همزبان جالب بود،
به بیمارستان که رسیدم، مستقیم به بخش انکولوژی رفتم. امروز مرا به اتاق دیگری فرستادند؛ هر دو هفته یکبار جای بیماران را عوض میکنند تا خسته نشوند. وقتی وارد اتاق جدید شدم، دیدم تخت محبوبم کنار پنجره پر است. پیرمردی در آنجا خوابیده بود. کمی با خودم غر زدم که چرا جای من را گرفته( انگار ارث پدرم بود)ولی به سرعت روی تختی دیگر دراز کشیدم.
پرستار جدید وارد شد؛ زنی جوان و پرانرژی که مرا نمیشناخت و شروع به پرسیدن سوالاتی به زبان آلمانی کرد. با لبخند گفتم: “آلمانیام خوب نیست.” او هم سریعاً رگم را پیدا کرد و چند سرنگ خون گرفت. آرامبخش و داروی ضد حساسیت تزریق کرد و سرم را وصل کرد تا داروها برسند. اما داروها دیر رسیدند؛ بیش از یک ساعت گذشت و پرستار چندین بار تلفنی اعتراض کرد. بالاخره، دارو شروع شد و من خودم را با موزیک و کتاب مشغول کردم.
بعد از دو ساعت، پا شدم و رفتم دستشویی. در راه دو جوان را دیدم که قهوه به دست از بیرون به اتاق بازمیگشتند. تعجب کردم و پرسیدم: “مگر میشود بیرون رفت؟” با لبخند جواب دادند: “آره بابا، یه کافه هست توی بیمارستان. تا اونجا میتونی بری.” این ایده به نظرم جالب آمد. کمی قدم زدم، حس خوبی داشتم؛ به یاد روزهای اول شیمیدرمانی افتادم که حتی توان راه رفتن نداشتم. بدنم کمکم به داروها عادت کرده بود.
به اتاق برگشتم، در تلگرام مشغول خواندن اخبار شدم؛کنفرانس پزشکیان توجهام را جلب کرد. جملهای از یکی از سخنرانانش مرا به یاد نامه اخراج خودم از دانشگاه انداخت؛ نامهای که میگفت دیگر حق تدریس ندارم. تلخی این خاطره مثل خاری در ذهنم فرو رفت. چرا بخاطر یک انتقاد باید اخراج میشدم؟
داشتم دوباره به آن روزها فکر میکردم که ناگهان حس کردم سرم گیج میرود. ضربان قلبم تند شد و فشار خونم بالا رفت. پرستار سراسیمه بالای سرم آمد، آمپولی زد و قرصی داد. موبایلم را کنار گذاشتم. یادم آمد که به خودم قول داده بودم اخبار نخوانم تا کمتر حرص بخورم.
در نهایت، داروها تمام شد و با حالی نزار آماده شدم تا با تاکسی به خانه برگردم. اما در درونم، نوری از امید میدرخشید. مطمئن بودم که خوب میشوم و روزی با کسانی که زندگیام را مختل کردند روبرو خواهم شد. آن روز، جایمان با هم عوض خواهد شد.
مجتبی پوربخش
۲۷ شهریور ۱۴۰۳