اولین داستان هزار و یک شب:
دوتا برادر بودن به اسم شهرباز و شاه زمان. وقتی باباشون که پادشاه بود میمیره، شهرباز که پسر بزرگتر بود شد پادشاه هند و چین و شاه زمان پادشاه سمرقند. اینا ۲۰ سال از هم دور بودن و بعد شهرباز واسه برادرش نامه مینویسه که بیا بعد این همه مدت همو ببینیم…
شهرباز اجازه میده و دنیازاد هم میاد به شهرزاد میگه برام قصه بگو. شاه هم استقبال میکنه و میگه منم خوابم نمیبره تعریف کن.
این قصه ها تا هزار و یک شب ادامه پیدا کرد و این شد آغاز داستان های هزار و یک شب :)
واقعا هم دختری موجود نبوده اونورا، خود وزیر دو تا دختر داشته به اسم شهرزاد و دنیازاد.
شهرزاد داوطلب میشه و پافشاری میکنه که بره پیش شهرباز.
صبحش وزیر با شهرزاد میرن پیش شاه عقد کنن و بعد شهرزاد میگه امشب شب آخرمه و خواهرمو بیارین که بدون من خوابش نمیبره،