بابای من تو دبستان یه نقاشی میکشه میفرسته کانون، شیش ماه بعد تو بازدید خدابیامرز از آبادان، از دست خود شهبانو جایزه میگیره یه کتاب قصه و یه جعبه مدادرنگی و یسری چیزای اینجوری، ما هم با هدبند یازهرا از اون سردار نقدی هیز جایزه گرفتیم.ای تف تو قبر پنجاه و هفتی
مادرم برام تعریف کرده که وقتی دبستانی بود، یه روز صبح وسط پاییز مارو بردن کنار یه خیابون به صف کردن، پرچم کوچیک یه کشور اروپایی رو هم دادن دستمون و گفتن وقتی ماشینا داشتن رد میشدن شماها اینارو تکون بدین. ما اولش خوشحال بودیم، ولی نیم ساعت بعد کمکم خسته شدیم و سردمون شد/۱
شما مردی که تو کار ازش بهتر باشید یا پرزنتیشن بهتری در مقابلش ارائه داده باشید ندیدید که بفهمید حسادت کاملا یه کانسپت مردونهاس:))))) کارایی میکنن به عقل شیطان هم نرسه.
بچهها مرزهای خایهمالی در حد جدا شدن قارهها تکون خورد الان، جوانک املاکی بهم گفت بهبه خانم مهندس سوفیا لورن====))))))))))))))))))))))))))
خانم لورن من شرمنده شمام:)))