ما یه همکار خانوم داریم که یه دوست پسر درون داره.حال جسمیم امروز خوب نبود که گفت سرتو بذار رو پاهام و بخواب.بعد دستش رو نگه داشته بود که آفتاب نخوره تو صورتم،آخرش هم ماچم کرد.
حیف تمایلاتم به اون سمت نیست.
آقا بهنام تو مترو میگه اگه دنبال آرامشید این کتاب رو بخونید.
نه که دنبال آرامش نباشیم آقا بهنام،ولی خب فقط با کتاب خوندن نمیشه بدستش آورد.
خودش اسمشو میگه هربار که سوار قطار میشه.
سال ۹۸ موهامو سه سانتی زدم(اون موقع بهش میگفتن سه سانتی نه پیکسی)بعد از یک ماه جلوی موهام کاملا شبیه نجم الدین شریعتی شده بود.یادمه یه عکس از خودم و نجم الدین گذاشتم و نوشته بودم شدم شبیه مجری سمت خدا،فقط من مجری سمتای دیگه.قشنگ تا چند روز با بچهها سر اون پست هر و کر میکردیم 🫠