ببینید بنده اصلا اضطراب اجتماعی ندارم
خیلی بیآبرو هستم سر این داستان واقعا.
اما...
اصلا نمیتونم تو مکانهای عمومی تصویری رو از محیط یا حتی خودم به ثبت برسونم.
درونم قفله...
ببینید بنده اصلا اضطراب اجتماعی ندارم
خیلی بیآبرو هستم سر این داستان واقعا.
اما...
اصلا نمیتونم تو مکانهای عمومی تصویری رو از محیط یا حتی خودم به ثبت برسونم.
درونم قفله...
میدونی درد کجاست؟
درد این نیست که نخواست…
درد اینه که هیچوقت نفهمید چقدر خواسته شد.
من آدمِ نگفتنم.
آدمِ قورت دادن.
آدمی که بلد بود لبخند بزنه
وقتی توی سینهش یه چیز داشت میمُرد.
اصلاً ممکن نبود تو اون شلوغی و سروصدا، خصوصاً وقتی که هنوز پنجشیر و اون پسره ولول میچرخن و تفنگ و شلیک یه چیز عادیایه، این چندتا شلیک من شنیده بشه./پَشتو_صاد
امشب این آدم رو به قتل رسوندی
برای تو اشک ریختم کنارم دوستانم
عاجزانه ازت خواهش کردم فقط بیای و برای یک لحظه بیینمت. تا فقط بتونم با تو خداحافظی کنم.
اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم.
هیچی مثل سابق نمیشه. همه چیز تموم شد.
به عنوان آدمی که حتی روز آفم هم پا میشدم میرفتم کافه، اشتباه بزرگی کردم که از اون مکان در اومدم.
غم تمامِ وجودم رو گرفته. تمام افکارِ منفیِ قبل از اون مکان، دوباره سمتم بازگشتن.
فکرِ به مُردن. تنفر به آدما و...
لعنت به اون کسی که جَو خونهی عزیزم رو مسموم کرد. لعنت بهت.