وای خیلی خوشگلم امروز ،تورو خدا یه اشنا منو بببینه یا یکی بهم بگه بیا بریم بیرون ، حیفه با این قیافم برم خونه بشورم همشو بگیرم بخوابم ، تو عکسم نمیتونم حق مطلبو بندازم کیر😭😭
ینی من باید خیلی کونشو داشته باشم و خوشحال باشم ک تنها برم کافه بشینم ، الان خیلی حس باکلاسی دارم منتها نمیدونم نبات کنار چایی که سفارش دادمو بزارم تو کیفم از حس باکلاس بودنم کم میشه یا نه
یعنی چرا تو کل بخشای موجود ، من باید ریکوئستم بخش جراحی کون و روده باشه؟ روزانه دس میکنم تو کون ملت ، کیسه ی عن و گوهشونو چک میکنم و برام از همه ترسناک تر اینه ک بدم نمیاد دیگه ازین موضوع ، انگار از هر لحاظ تا خایه تو عن و گوه بودن عادی شده برام
خب مثلا چرا جز این ادم من هیچکسیو ندارم که بگم بیا بریم بیرون بگردیم کلی حرف بزنیم شبم بیایم خونه چایی و شیرینی بخوریم ، بعدش آروم و سبک بخوابم
حق میدم بهش واقعا هر کسی باشه خسته میشه ازینکه وقتی خسته ای یه نفر انقد کلید کنه بهت بگه بیا وقت بگذرونیم
جدی من پزشک و پزشکی هر چیزی که به کل علوم پزشکی مربوط میشه رو نگاییدم ، ولی واقعا انگار دانشجوی پزشکی هستیم ارث پدرشونو طلب دارن تو بیمارستان ازمون ، کیرم تو سیستم اموزشی کشور که این عقده ی کنکور همچنان مونده
وقتی سینیور با قاطعیت هر چه تمام تر بهم میگه خانم دکتر مریضو کانسالت اورژانسی نوروسرجریش کن ، خودتم زنگ بزن بیان ببیننش ، چیزی که همون لحظه تو مغزم پلی میشه :
اینه و شمدون بیارین
لباس دومادی ره دکنین چمدون بیارین
جونکا تشکه از اونور مازرون بیارین…
به به ببینین نصفه شب کی پاشو گذاشته تو اورژانس جراحی
نوروسرجن مورد علاقم پس از مدتهاا
هر چی نگاش میکنم سلولای مغزم باهم فریاد میزنن مه جان مار عزیز خِشش🤌🏻