از سركار اومدم مامانم گفت منو تا فلان جا ببر گفتم واي مامان خيلي خسته م حال بيرون ندارم و خودش رفت
الان دلم ميخواد برم بيرون جرات نميكنم چون بياد ببينه تا يه هفته قهره😩
امروز پيرمرده اومد دم ماشين گفت ٢٠ تومن فقط ٢٠ تومن بده دستمو بردم بالا كه نه بعد بياده شدم چيزي خريدم و مثل سگ احساس گناه كردم كه بهس ندادم كل خيابون و دنبالش گشتم نبود خيلي بهم ريختم 🥺🥺