کسی که فعالیت سیاسی/اجتماعی میکنه باید بتونه در جهانی بزرگتر از احساسات فردی خودش زندگی کنه. باید بتونه توافق بسازه. خیر جمعی رو بالاتر از «مساله شخصی» بگذاره. دلگیری و دلخوریِ پایدار نداشته باشه. بتونه به سمت مخالفینش دست دراز کنه. توان ساخت توافق داشته باشه. منعطف باشه ولی از پایبندی به اصولش عقبنشینی نکنه. کسیکه فعالیت عمومی میکنه لازمه بتونه منفعتهای کوچک شخصی رو در پای منفعت بزرگتری ذبح کنه. لازمه ملی فکر کنه، ملی ببینه و ملی رفتار کنه.
راحت نیست. کار هر کس نیست.
گمانم این است که ادبیاتِ جدل و آن هم از نوع نازلش، حاکم است بر ادبیات سیاسی ما. در این سالها گفتگو ناممکن شده. جامعه نیاز به همزیستی دارد و بدون گفتگو ممکن نیست. درک دیگری، بدون گفتگو سخت است. و متأسفانه کسانی هستند که میخواهند گفتگو نباشد.
باراک اوباما:
ممکن است من احترام و تحسین فراوانی نسبت به جرج واشنگتن داشته باشم و در عین حال بپذیرم که او بردهدار بوده است. این موضوع از عظمت او نمیکاهد.
این فقط به این واقعیت اذعان میکند که این پدران بنیانگذار آمریکا، با وجود نبوغ و اینکه این ابزارها را در اختیار ما قرار دادند، نقصی عمیق و اساسی نیز داشتند.
و این درباره همه ما صادق است، درست است؟ درباره هر رئیسجمهوری نیز همینطور است. همه ما آمیزهای از ویژگیهای مثبت و منفی هستیم.
ما سرشار از تناقضها هستیم و بازتابدهنده تناقضهای کشورمان نیز هستیم
An amazing activity teaches children to take risks, build confidence, earn rewards, trust others, and be quick on their feet. So many wonderful lessons 😊
«عقل جدلی» در پی تحقیر رقیب و اغراق درباره خود است. اعداد را بالا و پایین میکند تا خود را باشکوه و رقیب را خُرد نشان دهد. تاختوتاز عقل جدلی مانع از شناخت دیگری و رقیب است. بسیاری از تحلیلهای اشتباه و کنشهای اشتباه ناشی از آن تحلیل، به دلیل نادیدنِ دیگری است.
امروز یک درس جدی در مدیریت گرفتم.
فهمیدم ارزیابیهایی که برای مربیان انجام میدادم «در ظاهر» گفتوگو محور بود،
اما در واقع از بالا به پایین و دستوری پیش میرفت.
و این یعنی ارزیابی نبود… فقط قضاوت مودبانه بود.
ارزیابی درست باید مشارکتی باشد:
یعنی مربی فقط شنونده نباشد، شریکِ تحلیل باشد.
با هم بررسی کنیم:
🔹 چه چیزی خوب پیش رفت؟
🔹 چه چیزی نیاز به رشد دارد؟
🔹 خود مربی چه احساس و برداشتی دارد؟
🔹 راهحل را خودش پیشنهاد بدهد
و مدیر فقط مسیر را تسهیل کند، نه اینکه حکم صادر کند.
مدیریت یعنی رشد دادن آدمها، نه نمره دادن به آنها.
«راه نه آن است و نه این». گمان من این بوده و هست که دگرگونی/اصلاح از جادهٔ تقویت جامعه میگذرد. «استبداد از دل ناتوانی جامعه زاده میشود.» آن دگرگونی که از راه تضعیف جامعه و تحریم و جنگ به دست آید، به استبداد میرسد.
ایران امروز با «یک بحران» طرف نیست. با یک زنجیره بههم پیوسته طرف است: تورم و فقر، خشم و اعتراض، سرکوب و خشونت، خرابکاری و اوباشگری، قطع اینترنت و بیکاری، رشد شبکههای مسلح و جنگ روایتها، و در نهایت وسوسهی جنگ و تجزیه. این زنجیره مثل دومینو کار میکند. هر قطعه که بیفتد، قطعهی بعدی را سادهتر میاندازد. خطر واقعی همین است: اینکه خشونت از «استثناء» به «روال» تبدیل شود و کشور وارد وضعیتِ درگیریهای کمشدت اما دائمی شود، جایی که دیگر نه اقتصاد رشد میکند، نه اعتماد برمیگردد، نه امکان تصمیمگیری عقلانی باقی میماند.
در چنین شرایطی راه نجات نه با شعار به دست میآید و نه با قمار روی فروپاشی. هر گروهی که از «بیشتر شدن» بحران سود میبرند یا خیال میکنند سود میبرند، در عمل دارند همان مسیر را تقویت میکنند: مسیرِ بیدولتی، جنگ داخلی، و باز شدن درِ مداخلهی خارجی. تجربهی کشورهای فروپاشیده نشان میدهد نقطهی بیبازگشت زمانی است که سیاست به میدان جنگ تبدیل شود: یعنی گلوله جای قانون بنشیند، خیابان دستِ نیروهای بیمسئولیت بیفتد، و هیچ کانال کمهزینهای برای تخلیهی فشار اجتماعی باقی نماند.
بنابراین اولین اصل، یک اصل ساده اما فوری است: کاهش خشونت، قبل از هر چیز. این حرف توصیهِ اخلاقی نیست، کاملاً فنی است. هر واحد خشونت، چند واحد فقر و بیثباتی تولید میکند. گلولهی جنگی علیه معترض، یا ترور و عملیات مسلحانه به اسم هر گروه و پرچمی، یک نتیجهی مشترک دارد: جامعه را قطبیتر میکند، هزینهی گفتگو را بالا میبرد، و فضای خاکستری را نابود میکند. وقتی فضای خاکستری از بین رفت، فقط دو صدا میماند: «بزن» و «بزنید». و آنجا پایان سیاست است.
قدم دوم، عبور از خیالِ «اقتصادِ معمول» و ورود به منطقِ «اقتصادِ بقا» است. تورم فقط یک عدد نیست؛ موتور سیاسیِ رادیکالیسم است. وقتی سفره کوچک میشود، جامعه به دنبال مقصر میگردد، و گروههای خشن از همانجا نیرو میگیرند. در اقتصاد بقا، دولت باید روی چند کار محدود و قابل سنجش تمرکز کند: مهار کسری بودجه با قطع رانتهای آشکار و پنهان، اولویت دادن به غذا و دارو و انرژی، و حفاظت از حداقل قدرت خرید دهکهای پایین با حمایت مستقیم. اگر اینها انجام نشود، هر بحث سیاسی تبدیل میشود به بازی روی شن صحرا.
دولت پزشکیان باید خود را در یک ماموریت اقتصادی خلاصه کند: اقتصاد بقا.
قدم سوم، باز کردن کانالهای کمهزینهی تخلیهی فشار اجتماعی است. انسداد کامل، جامعه را آرام نمیکند؛ انرژی را ذخیره میکند تا با هزینهی بالاتر آزاد شود. قطع اینترنت و تاریک کردن جریان اطلاعات، دقیقاً به نفع افراطیها و شبکههای خرابکار است: شایعه را تقویت میکند، اعتماد را میسوزاند، و امکان کنترل عقلانی بحران را میگیرد. جامعهی بیاطلاع، جامعهی قابل مدیریت نیست؛ جامعهی قابل انفجار است.
حرف بنده این است: ایران در این مرحله به «حداکثرخواهی» نیاز ندارد؛ به ائتلاف حداقلی برای جلوگیری از بدترین سناریو نیاز دارد. یعنی یک توافق عملی میان نیروهای حکومتی، اجتماعی، اپوزیسیونِ داخلی غیروابسته و آلوده و نخبگان بر سر سه خط قرمز: جنگ داخلی نه، تجزیه نه، مداخله خارجی نه. این ائتلاف قرار نیست روی همه چیز توافق کند. قرار است روی حداقلها کار کند: کاهش خشونت، مهار فروپاشی اقتصادی، و بازگرداندن امکانِ سیاست ورزی بدون خون.
متاسفم که این را باید شفاف بگویم: مسئلهی ایران فعلاً ساختن «آیندهی مطلوب» نیست؛ جلوگیری از «بدترین آیندهی ممکن» است. راه نجات، یک حرکت پر سر و صدا نیست؛ یک مهندسیِ سیاسی اجماعی حداقلی است: پایین آوردن سطح خشونت، پایین آوردن سطح گرسنگی احتمالی، و پایین آوردن سطح بیاعتمادی. تصمیمات مهم بعدی باید پس از گذار از این روزها گرفته شود.
چند وقت پیش کتاب «روانشناسی پول» مورگان هاوزل را خواندم و راستش برای من، بیش از یک کتاب مالی بود، چون خیلی روشن میگفت مسئله پول، بیشتر از اینکه «فرمول» باشد، «رفتار» است. اینکه وقتی میترسی چه میکنی، وقتی طمع میکنی چه تصمیمی میگیری، وقتی خودت را با دیگران مقایسه میکنی چطور خط پایان را هی عقبتر میبری.
این کتاب یک جمله را مدام در ذهن من پررنگ کرد:
ممکن است آدم همه چیز را بداند، ولی اگر نتواند احساساتش را مدیریت کند، همان دانستهها هم علیهاش کار میکنند.
برای من مهمترین کشف کتاب، مفهوم «کافی» بود. اینکه سختترین مهارت مالی، این نیست که پول بیشتری دربیاوری. سختترینش این است که بدانی “برای تو کافی یعنی چه”، و نگذاری هر موفقیتی، فقط بهانهای شود برای یک هدف بزرگتر، یک عدد بزرگتر، یک فشار بیشتر. خیلیها نه به خاطر کمبود، بلکه به خاطر جابهجا کردن بیپایان خط پایان میبازند.
هاوزل یک تمایز ساده و عمیق هم میگذارد:
ثروت واقعی، معمولاً دیده نمیشود.
ثروت واقعی آن چیزی است که خرج نکردی، آن حاشیه امنی که ساختی، آن آزادی انتخابی که برای آینده خریدی.
در مقابل، نمایش ثروت معمولاً سروصدای بیشتری دارد، ولی آزادی کمتری میآورد.
و شاید بخش الهامبخشترش برای من این بود که پول را دوباره تعریف میکند:
پول یعنی کنترل روی زمان.
یعنی انعطاف.
یعنی اینکه وقتی زندگی غیرمنتظره شد، از حالت بقا خارج شوی و بتوانی تصمیم درست بگیری.
این نگاه، برای ما که کارمان پروژهای است و درآمدمان همیشه خط صاف نیست، حیاتی است. چون در حرفههای خدماتی، خیلی وقتها مشکل اصلی «کمبود درآمد» نیست، «نبودِ حاشیه امن» است. همان جایی که تو را وادار میکند پروژه را ارزانتر ببندی، بیشتر کوتاه بیایی، و در نهایت، از همان کاری که باید آزادی بیاورد فرسوده شوی.
این کتاب برای من یادآوری کرد:
پول فقط عدد نیست. رابطه است.
رابطهای که اگر آگاهانه ساخته نشود، به جای آرامش، اضطراب تولید میکند.
برای شما “کافی” یعنی چه، و چطور جلوی جابهجا شدن خط پایان را میگیرید؟
پسرهام (پنجساله و سه ساله) چند وقتیست که به جای حرف اضافهٔ «به» حرف اضافهٔ «از» به کار میبرند. اوایل که متوجه شدم خیلی تعجب کردم که چطور بعد از گذر از مرحلهٔ آموختن حروف اضافه اشنباه میکنند در صورتی که پیشتر همچو اشتباهی نداشتند، فکرم مشغول بود تا اینکه یادم افتاد که /۱
در ایران مبارزه و حل علتها جاشو داده به مبارزه با معلولها چون دینامیک سیستمها رو بسیاری درک نمیکنند. با قیمت مبارزه میکنیم(مشکل داریم) نه سیاستگذاری اشتباه. با رانتگیرنده مشکل داریم نه رانت دهنده! با تورم مشکل داریم نه بانک مرکزی و …
پیشفروش #حوالی_شهرک از امروز شروع شد...
این شماره رو از سایت حوالی به نشانی
https://t.co/eOQzQxlc92
پیشخرید کنید.
پیشاپیش قدردان همهی شما که با دستبهدست کردن این ویدیو صدای ما رو بلندتر میکنید، هستیم.
هر روز به خودم یادآوری میکنم که برای بهتر شناختن یک انسان دیگه، بهتره در ابتدا «نا دان» باشم، که بجای رجوع به پیشفرضهای قبلی، روایتهای ذهنی و داناییهای کاذب، کنجکاوانه ببینم و بپرسم و کشف کنم.
OBAMA: Sir, I’m not the President of the United States, currently. So, there’s no point in shouting at me. I’m not in charge of foreign policy currently.
رادیکال
پیشنهاد میکنم زمانی را به تماشای این فیلم عمیق و آموزنده اختصاص دهید.
معلمی که با همدلی و نوآوری در یک شهر مرزی، کوچک، فراموششده و غرق در خشونت و فساد در مکزیک دیوار بیعلاقگی و سردی دانشآموزان را فرومیریزد و نیروی ماجراجویی و نبوغ پنهان آنها را آزاد میکند.
توی فضاهای انسانی خیلی کم پیش میاد کار باکیفیت و مستمری ببینیم. تجربه کار با بچههای «انسانشهر» از همون تجربههای نابیه که با خوشحالی به دیگران میشه توصیهاش کرد:
کارگاه «مشارکت و تسهیلگری فرآیندهای مشارکتی» رو از دست ندید. از فردا (دوشنبه) شروع میشه:
https://t.co/DjUrvbdeOj
سوال اساسی اینست «قانون» خوب که بناست روابط انسان ها را سامان دهد از کجا می آید؟
از ذهن یک خیرخواه قدرتمند باهوش
یا
از آزمون و خطاهای پرشمار آدم های مختلف طی زمان