اگر تا دیماه از پهلوی بهعنوان رهبر دوران گذار از سر امید یا خشم به وضع موجود حمایت میکردی، قابل فهم بود. اما بعد از این چند ماه و جنگ و هزینههایی که مردم ایران دادند، اگر هنوز بدون هیچ نقد و پرسشی پشتش ایستادی، مشکل فقط اختلاف نظر سیاسی نیست؛ مشکل در احمقی و بیشعوری شماست.
دفن بشه،تازه باید برای این لطف سپاسگزار باشه
تا بالاخره یه روز عصیان میکنه میخواد نظم معیوب رو تقییر بده با یه دور خیز به سمت آسمون به امید زندگی توی آبی که جریان داره از توی تنگ میپره بیرون و با تیر میزنن تو صورتش
نه چیز
خفه میشه
میخوام بگم کاشت خشخاش همون بیرون پریدن از تُنگه.
صبح با کلی آرزو از خواب پا میشه میبینه داخل زندگی گیر افتاده که توش نمیتونه یه متر هم توی خط راست آزادانه شنا کنه، هیچ دوستی نداره و روابطش با ماهی های دیگه هم محدود شده
و باید هر روز منتظر کسی باشه که این زندگی نکبت بار رو براش درست کرده تا آبش رو عوض کنه، مبادا تو کثافت خودش/
ماهی گلی احمقمون ساعت ۶ صبح از تنگ یجوری شیرجه زد بیرون و افتاد رو زمین که از صداش بیدار شدم و بعد کلی لیز خوردن و تقلا کردنش بزور گرفتم انداختمش تو اب
اخه احمقققققققق
مگه دلفینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میگفتم: من میخواستم بیاما، حیف شد؟ الانم قراره تا مدت ها قبل خواب به کاری
که امروز انجام ندادم فکر کنم
اگه باز همچین موقعیتی پیش بیاد حتی اگه منم سوار ون کنن بازم بی تفاوت وای نمیستم، حتی اگه هزار نفر کنارم بی تفاوت باشن.
اصلا به حالی که الان دارم نمیارزه
/۷
«جدی انگار انسان در تنهایی انسان تره»
چند وقت پیش دو تا لباس شخصی با موتور رد میشدن، رسیدن به چند تا بچه که توی چمن بازی میکردن، معلوم بود بهشون خوش میگذره.
منم اون نزدیک تنها توی سایه یه درخت نشسته بودم روی چمن و داشتم نگاه میکردم.
/۱
من بخشی از یه سکوت جمعی شده بودم حالم از خودم ، اون جمع و فوتبال به هم خورد از زمین بازی رفتم بیرون که برم از دخترا عذر خواهی کنم جمع شده بودن دور اونی که گوشیشو گرفته بودن، اشک کل صورتشو پوشونده بود
میرفتم چی بهش میگفتم؟
میگفتم: ببخشید ما اونقدر جرعت نداشتیم که بیایم کمک؟
/۶