توی کتاب "پیرمرد و دریا" یه دیالوگ بود که میگفت: بهتره به چیزایی که ندارم فکر نکنم، به جاش به چیزایی که دارم فکر میکنم؛ من یه عالمه امید دارم، بهتره به امید فکر کنم...
نمیدونم آخرین باری که احساس تعلق به جایی داشتم کی بوده،
حتی مطمئن نیستم هیچوقت واقعا احساسش کرده باشم،
ولی دلتنگشم. دلتنگ تعلق داشتنم.
دلم میخواد بلاخره بتونم جایی بایستم و بگم
«اینجا همون جاییه که من باید باشم»
چه فایده ای دارد نگرانِ من باشی ولی، از من دفاع نکنی؟ خیلی دوستم داشته باشی، اما من را نفهمی؟ جایِ خالیم را حس کنی، اما سراغم را نگیری؟ چه فایده ای دارد در بینِ وسایلت باشم اما مهمترینشان نباشم؟