دوستم مدام میگه از تنهایی خستم و دیگه حس میکنم کسی که مدنظرمه وجود نداره. بهش میگم:
اینکه انسانِ ایدهآلِ تو سر راهت قرار نگرفته،یا از کنارت گذشته و تو موفق به دریافتِ کاملش نشدهی،دلیلی بر نبودنش نیست.جهان از میدانِ دید ما بزرگتره و ندیدن، هرگز به معنای نبودن نیست!
بین مدارکم چشمم به پاسپورتم افتاد و از ته دل آه کشیدم...
راستش زندگی زیر سایهی جمهوری اسلامی آرزوهامون رو هم کشت. اونقدر که دیگه حتی جرئت آرزو کردن رو ازمون گرفت. بعضی آرزوهامون رو اونقدر عقب انداخت که توی سکوت فرسوده شدن و مُردن.
دیشب خالهی دوستم دچار برقگرفتگی شد و فوت کرد.از صبح حالم خرابه.
با خودم فکر میکردم وقتی نبودنها و از دست دادنها اینقدر تلخ و تکاندهنده اس پس هر صبحی که بیدار میشیم و خودمون و عزیزانمون رو سالم میبینیم،در واقع با یکی از سادهترین اما عمیقترین موهبتهای زندگی روبهرو هستیم
این پسرِ پست چی، کوتِ نمکه.
واقعا این یه قابلیته که خیلی شوخطبع باشی و شوخی کنی، بدون اینکه حس بدی مثل ناامنی، بیادبی یا معذب شدن به طرف مقابل منتقل کنی.
@sepblog69 بهنظر من بزرگترین نشانهی بلوغ عاطفی، آشتی کردن با ناتمامی هاس
اینکه بتونی دوست داشته باشی، امیدوار باشی و تلاش کنی، در حالی که بپذیری نه انسانها کاملن، نه روابط، نه زندگی. بخش زیادی از رنج ما از واقعیت نمیاد از مقاومت در برابر واقعیت میاد.
@parniyan88f معمولی بودن نه فضیلت نه ایراد. فقط یه برچسبه. آرامش از جایی میاد که آدم با واقعیت خودش کنار بیاد، نه از اینکه خودش رو معمولی بدونه یا خاص.
یکی از همکارای بازار، اتفاقی اومد خونهم برای نهار. وسط حرفاش گفت: راستش هیچوقت فکر نمیکردم اهل آشپزی باشی. اصلاً تو مخیلهم نمیگنجید همچین قیمهای درست کنی..همیشه فکر میکردم از اون دخترای بازاری باشی که همه فکر و ذکرشون چک و اجاره و حسابوکتاب بازاره.
@Malikhuolia بحث من شروعِ احساس نیست.بحث این که آدم نباید فقط به خاطر احساس، چشمش رو روی نشانههای اشتباه بودنِ یک رابطه ببند. احساس میتونه دلیلِ نزدیک شدن باشه، اما معیارِ تصمیم گرفتن نیست.
یه قصهای شنیدم که کل روز توی بُهت بودم.
خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهم نیست بهترین، پولدارترین یا صاحب همهی «ترین»های دنیا باشی، اگر درگیر آدمِ اشتباهی بشی،حروم میشی.
برای همین، قبل از اینکه قصهای عاشقانه بشه، باید مطمئن شد که طرف مقابل آدمِ اشتباهیِ زندگیات نیست.
ما نسل عجیبی هستیم؛نسلی که زندگی، قبل از اینکه فرصت انتخاب بهمون بده، وادارمون کرد از هر دری یه هنری یاد بگیریم.صبح کاسبیم، ظهر آشپزیم، شب حسابدار؛ و آخر شب هم میشینیم و زخمهامون مرهم میذاریم. گاهی فکر میکنم بزرگترین مهارتمون نه آشپزیه، نه حسابوکتاب؛ دوام آوردنه!
یکی از همکارای بازار، اتفاقی اومد خونهم برای نهار. وسط حرفاش گفت: راستش هیچوقت فکر نمیکردم اهل آشپزی باشی. اصلاً تو مخیلهم نمیگنجید همچین قیمهای درست کنی..همیشه فکر میکردم از اون دخترای بازاری باشی که همه فکر و ذکرشون چک و اجاره و حسابوکتاب بازاره.
به تماشای بعضی ازدواجا که میشینم،حس میکنم آدما دیگه دل ندارن.اتاقکی اجارهای توی سینه دارن که با رفتن هر مسافر،بیدرنگ برای بعدی آماده میشه.مگر ازدواج قرار نبود اسمِ دیگهای برا تعهد باشه؟کسی که معنی تعهد رونمیفهمه چرا خودش زیر بار پیمانی میبره که از همون اول بهش باور نداره؟