دیشب…
وقتی بهم زنگ زدن که ممرضاشایع اینجاستو پاشو بیا،نمیدونم چجوری خودمو رسوندم،تو کل مسیر داشتم به تموم حداقل ۱۰ سالی که شبو روزمو با این آدم گذروندم فکر میکردم،که چقدربرام رفیق بوده و وقتی دیدمش فهمیدم این آدم چقدربزرگه٫خاکیه٫رفیقِ…
امیدوارم سری بعد تو کنسرتت ببینمت،شیر شایع
مدتهاست که هیچ تفاوتی نسبت به هیچی ندارم
هرکی هرچی میگه،هرچی که میشه،خوب یا بد،خنثی ام،چون دیگه دلیلی برای زندگی ندارم
اما تنهاچیزی که همچنان تغییری توم ایجاد میکنه این انقلابه،اونم نه بخاطر اینکه فردای قشنگتری داشته باشم شخصا،بخاطر اینه فقط نبودنه اینارو با چشمام ببینم
فیلم غریزه رو بهتون پیشنهاد میکنم،اگه دیدی بعدش دوباره این توییت رو بخون،با این دیدگاه بهش نگاه کن که هر آدمی میتونه عاشق باشه،میتونه عاشقی کردن بلد باشه،اما
(همیشه اما مارو خراب میکنه) تا وقتی که کفهی عشقش از کفهی منفعت سنگین تر باشه
نمیدونم از اینکه همهی رفیقام بهم میگن چته،چرا اینجوری شدی.باید خوشحال باشم؟چون همشون حواسشون بهم هست؟یا ناراحت چون ظاهرا دیگه نمیتونم تظاهر کنم که حالم خوبه