چشمانم را باز میکنم به گمانم فهمیده ام که آخرین شبی بود که من تو را در خواب زندگی میکردم ...
آنجا هم نماندی ، درست مانند آن شبی که رفته بودی ، حال خود ماندم و کوهی از خاطره و غم ،
آری ....
و اکنون تو را در آغوش دیگری یافته ام
انسان است دیگر ، مگر چقدر تحمل دارد ؟
3/4
از چه برایت بگویم ؟
از شبهایی که در خواب هم برای نرفتنت التماس میکردم ؟
نمیدانم ، اما خوب یادم میماند لحظه لحظه آن خواب ها را ... مگر میشود چهار شب متوالی را در خواب من پرسه بزنی و در آخرین شب به چشمانت خیره شوم و از تو کلمه ای جزحرف دیگری نداری بشنوم ؟سرم را تکان میدهم..
1/4
چه بگویم؟
نگاهی به اطراف میاندازم وبرمیگردم..ناگاه تورادرحال رفتن میبینم...
ایستاده ام،نگاهت میکنم،موهایت همچون موجی خروشان در دامن دریا دست در دستان باد تکان میخورد ...
آنقدر محو تماشای رفتنت شده بودم و آنجایی به خود آمدم که دیگر چشمانم سوی دیدن تو را نداشتند...
2/4