“گاهی دیوانگی عملیترین راه برای کنار آمدن با زندگیست”
از میان صدها خاطره و تجربهی نابی که نجف دریابندری در گفتگوها و یادداشتهایش از خود بجا گذاشت، شاید روایت مراسم سوگواری و خاکسپاری پدرش، در هشت سالگی چیز دیگری باشد.
پدری که “ملاح” بود و از اهالی بوشهر و در جوانی آنقدر بختیار که روزی موفق شد کشتی بهگِل نشستهی Male را در حاشیهی خلیج فارس نجات دهد و از همانجا، ناخدای انگلیسی، او را همراه خود به بصره برد که در آنروزگار مجهزترین بندر منطقه بود.
پدرش بزودی ناخدای کشتیهای “تاگ” میشود که کارشان کشیدن کشتیهای باری انگلیسی و نروژی به داخل آب یا از دریا به بندر بود، تا که به گِل ننشینند.
در گفتگویی که چند سال پیش از درگذشتش با “بخارا” داشت توصیف کاملی از دوران جوانی پدرش کرد و در جایی گفت که پیش از آنکه به آبادان بیاید، ازدواج کند و نجف متولد شود، بابت کاردانی و تبحرش از طرف دولت عراق به او پیشنهاد میشود، تابعیت عراق را بگیرد و ناخدای کشتی باری شود و مدیر.
پدر اما نمیپذیرد و به ایران باز میگردد تا به کشورش خدمت کند./۱
@Adorno_Persian خیلی زیبا اشاره کردید به گونهگونی «آدم حسابی» های دنیا و سرزمینمان.
همچنین این که «محکوم به امیدیم».
پاینده باشید و استوار همیشه روزگار 💐
@Adorno_Persian درود و سپاس برای شناساندن «آدمحسابی» ها به من و دیگران 🙏🏻🌷
بامدادم خوش شد با خواندن یادوارهتان از زندهیاد دکتر صفوی 🌿
روحشان شاد و یادشان مانا باد. 🌹
@Adorno_Persian یادش مانا و روحش شاد 🌷
پس از دیرگاهی جانم به پاسداشت و نکوداشت گوهری دیگر از شبچراغ آسمان فرهنگ ایران روشن شد. 🌿
درود و سپاس فراوان به شما آدورنو گرامی برای تلاش ستودنیتان در این راه 🙏🏻
«آیا این دشنام به مردم نیست که به آنان کار مبتذل ارائه دهیم»
پس از سالها تازه از فرنگ برگشته و ۲۸ ساله است که در نامهای مینویسد :
«زندگی این سالها بسیار غمانگیز است. شاید ما سرنوشتمان این باشد که جاده را برای آیندگان هموار کنیم. اما چه سرنوشت تلخی!»
فریدون رهنما تا همینجا کمترین داشتههایش دو مجموعه شعر به زبان فرانسه است که نه تنها موجب استقبال میان روشنفکران فرانسوی شده که نه فق�� پییر سکر شاعر، که پل اِلوآر بزرگ بر آن مقدمهای نوشتهاند.
به ایران هم که بازگشته با آن شناخت رشک برانگیزش از هنر و ادبیات جهان، جدا از تاثیر شگرفی که بر شاعران و هنرمندان جوان هموطنش گذاشته، در سودای ساخت روایت خودش از سیاوش شاهنامه در قالب فیلم سینمایی است.
اما جام بلورین رویاهایش به سنگ سرد بُخل مسئولان فرهنگی و خصوصا “روشنفکران سنتی” خورده که یک دم از دلسرد کردنش فرو نگذاشتهاند.
حالا ده سال از آن نامه که به خواهرش نوشته بود گذشته و به هر خونِ جگر “سیاوش در تخت جمشید” را ساخته و جایزهها برده است،
که در گفتگویی در پاسخ به دلیل و اصرار نگاهش برای ��اخت چنین منظومهای برای ایران؛ از شعر و ترجمه تا ادبیات و سینما، به نشریهی “نگین” در مهر ١٣٤٨ میگوید؛
نمیبینید داستانِ شگفتانگیز این سرزمین را که از ورای لایهها آمد و رفت فراوانِ قومها و لشکرها بر این خاک، و با وجود هزاران تغییر از خط تا مذهب، نمیبینید:
«که مردمان این سرزمین باز هر بار کوشیدهاند به گونهای ، نخ فرهنگ و تمدن خود را از سر بگیرند»
رهنما اما در همان دَم که با تایید حاضران مواجه میشود، میگوید:
«چگونه میتوان گفت که آگاهی و تداومی در کار نبوده است.
اما چنین آگاهی بسیار دردآور است»/۱
“کِرمهای تختهخوار فرهنگ این سرزمین”
استاد تمام دانشگاه تهران بود که بابت سالها تدریس، حتی یک ریال نگرفت.
در شرح کوتاهی که از زندگیش نوشته، استاد جلالالدین همایی میگوید:
«همه عمر عاشق بودم. عاشق به فرهنگ دیروز و امروز و فردای ایران زمین. عشق من مجازی نیست»
شاید از همینرو بود که در طلیعهی استقرار حکومت ِشبزدگان، در جایی نوشت؛
آثار جبران ناشدنی که از فقدان و آسیب فرهنگ به یک مملکت وارد میشود، هزار بار آشکارتر و خسرانآورتر از خشکسالی و قحطی است.
بیسبب نبود که پیش از مرگش، عُمال حکومت را «کِرم تختهخوار فرهنگ ایران» نامید.
و ۴۶ سال پیش در چنین روزی، در حالیکه در حال نوشتن بود، جاودان شد./۱
@Adorno_Persian امیدوارم به کار بردن این شعر بزرگ سخنور اندیشهی پارسی، در اینجا ناسپاسی نباشد، ولی باید در ستایش کار سترگ دکتر معین و هماوندانش چنین گفت:
«از دست و زبان که برآید
تا از عهدهی شکرش به در آید»
و البته این شامل کار شما @Adorno_Persian
هم م��شود برای روشن نگهداشتن چلچلراغ فرهنگ🙏🏻
“از ایران جز نامی بیش باقی نمانده است”
وقتی به او پیشنهاد انتصاب سناتوری در مجلس سنا را دادند، با ناراحتی پرسیده بود:
«مگر خدمتی که اکنون میکنم ارزنده نیست؟»
جند سال بعد هنگامی که دکتر محمد معین پذیرش پست ِریاست را رد کرد، گفت؛ خیلیها خواستهاند مرا به عوالم دیگری ببرند:
«اما من خودم را وقف مردم و خدمت به مردم کردهام»
دخترش شهادت داده است، که پدر برخی اوقات تا روزی ۱۸ ساعت کار میکرد و دائم میگفت؛ فرصت کم است و کار بسیار.
بیسبب نبود که علامه دهخدا در دو نوبت او را وصی و سرپرست کار سترگ ِلغتنامه کرد و گفت که تمامی یک میلیون فیش نوشته شده را به این عزیزترین دوست تحویل دهید که «دیانت ادبیاش در نوع خود بیبدیل است»
و نوشت که میداند این «زحمتی است جانکاه»
جانکاه!
این واژه شاید بهترین تعبیر برای زندگی ۵۲ سالهی دکتر محمد معین باشد.
کسی که نزدیک به ده زبان میدانست.
اولین دکترای ادبیات فارسی در ایران بود.
همکار و و��ی علامه دهخدا در سرپرستی “لغتنامه” که به تنهایی ۷۰۰ صفحه از آن را نوشت.
کسی که نزدیک به ۳۰ کتاب تحقیقی و هزاران صفحه مقاله نوشت، ترجمه و تصحیح کرد.
دهها سخنرانی در دانشگاههای معتبر جهان؛ از هاروارد تا دانشگاه مسکو، از پرینستون تا دانشگاه مونیخ به زبانهای مختلف ایراد نمود.
کسی که به شهادت دکتر عیسی صدیق اعلم وقتی که پس از اخذ لیسانس، به سِمت دبیری به دبیرستان شاهپور اهواز رفت و پس از مدتی مسئول “دانشسرای مقدماتی پسرانه اهواز” شد،
ظرف سه سال حضور، هشت رسالهی تاریخی و ادبی نوشت و یک کتاب مهم در “روانشناسی تربیتی” ترجمه کرد،
و در همان دوره بهصو��ت مکاتبهای تحت نظر پروفسور المر نولز، از آکادمی روانشناسی عملی بروکسل مدرک خطشناسی و مغزشناسی گرفت.
در صدر همه اما، شاهکار “فرهنگ فارسی معین” در قریب به ۸ هزار صفحه است.
چنین دانشیمردی اما مجالی بیش از ۵۲ سال نیافت.
یک روز پس از بازگشت از سفر پژوهشی از ترکیه، در نهم آذرماه ۱۳۴۵ در اتاق گروه زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران، در حالیکه قلم بدست داشت و پشت میزش در حال نوشتن بود، به گواه دکتر شهیدی، لحظهای ایستاد، به زمین افتاد و دیگر هرگز برنخاست.
کسی نمیداند که در آن پنج سال که بر تخت بیمارستان بیهیچ کلامی خوابیده بود، چه چیزها در آن “ذهن زیب��” میگذشت که در ۵۷ سالگی، دیگر ادامه نداد.
هر چه بود اما، بیشک همان بود که در آن عمر کوتاه رخ داد؛
خدمت به خلق و همت به اعتلای فرهنگ این سرزمین!
کسی که وقتی ۹۰ سال پیش “حافظ شیرین سخن” را نوشت در مقدمهاش با فروتنی تمام گفت:
«باری به تتبع و بررسی در احوال و آثار خواجه پرداختم ـ دیوانهای خطی و چاپی بسیار، منابع و مآخذ فارسی، عربی، ترکی، فرانسه و انگلیسی فراوان گرد آوردم و با سماجت تام دوازده سال متمادی بدین خطیر پرداختم.
خود دانم که شایسته نبودم ولی اطفای حرارت درونی را که هم از آن آتشکده حقیقت فروزان شده بود بدین مهم اقدام کردم - چه باید کرد؟»
این بخش ِ نخست ِداستانِ دانشیمردی است که ۵۵ سال پیش در همین روزها ما را به تن ترک کرد ولی به همت و تلاش خود، فرهنگ این خاک و ما را وامدار خود نمود./۱
«حکومت ِخودکامه در پی کنترل افکار منفی نیست، بلکه خواهانِ سرکوب افکار مثبت است. تمام نکته همینجاست»
- جورج اورول (ادبیات و توتالیتاریسم)
میگوید دیکتاتوران خودکامه بهدقت میدانند که برای بقا، باید جامعه را روانگسیخته کرده و زندگی اجتماعی و طبیعی مردم را، مصنوعی کنند.
در “سدهای راه ادبیات” مینویسد؛ برخلاف ادعای رهبران ِچنین حکومتی، این طلوعِ عصر ایمان نیست، بلکه دوران اسکیزوفرنی و روانپریشی جامعه است و سرانجامش چنین است:
«طبقه حاکم نیروی کارکردی خود را از دست داده اما همزمان و به هر قیمت، با نیرنگ و ارعاب به قدرت چنگ میزند.
چنین حکومتی هر چقدر هم دوام بیاورد هرگز قادر نیست اهل تساهل و انعطاف شود»
میگوید در چنین فضای روانپریش و مسمومی، صحبت از «صمیمیت عاطفی و ثبت واقعیات» سم است و مرگآور.
و از همینروست که فرهنگ، با تمام توان سرکوب میشود و آفرینش ادبی اجازه نمییابد تا از حقیقت ِزندگی بگوید.
چند سالی پیش از مرگش در ۴۷ سالگی، در “شرح کوتاهی از زندگی من” از همه چیز گفت تا آن جملهی پایانی؛
از دوران سخت کودکی و تجربهی خبرنگاری، تا حضور در جنگ و زخمی شدنش به حد مرگ،
از نبردش علیه فاشیستها در اسپانیا، تا دیدن
دهشت ِاستالین که به اندازهی هیتلر نفرتآور بود،
از خسته نشدنش از خواندن شکسپیر، دیکنز، زولا، فلوبر، جویس، لاورنس و الیوت، تا دلبستگیش به موسیقی، به باغبانی، به شراب خوب و به سلیقهی ادبی و زندگی همسرش،
��ز اینکه روزگاری عضو حزب کارگر بود و امروز با وجود دلبستگی به آرمانهای اخلاقی چپ، عضو هیچ حزب و مرامی نیست.
زیرا نیک میداند که آتش ِتنور هر آرمانشهری در ریشهکن کردنِ درخت آرزوها و سوزاندن آزادی انسانهاست.
و در انتها آورد:
«از سلامت و تندرستی برخوردار نیستم اما این نقص و ناتوانی نتوانسته مرا از انجام کارهای مورد علاقهام باز دارد.
اینک داستانی در دست نوشتن ندارم، زیرا جنگ توان و حوصلهای، باقی نگذاشته است. هرچند به فکر نوشتن رمانی هستم در سه بخش با عنوان زندگان و مردگان»
هرگز فرصت نوشتن آن رمان را نیافت. پیش از آن “مزرعه حیوانات را نوشت و شش ماه قبل از مرگ، نامش را با نوشتن رمان ۱۹۸۴ جاودان کرد.
او که در فراز پایانی زندگینامهاش نوشته بود:
«هر آنچه که گفتهام واقعیت است جز اینکه نام من جورج ارول نیست»
- اریک آرتور بلر، ملقب به جورج اورول، امروز ۱۲۳ ساله شد.
@Adorno_Persian درود و سپاس فراوان 🙏🏻
بارها از عباس نعلبندیان شنیده بودم که نمایشنامه نویسی برجسته است، ولی تا امروز که یادواره ی شما رو در پاسداشت سالمرگش خواندم، اینچنین نشناخته بودمش. 🌿
پاینده باشید و پرتوان د�� زنده نگاه داشتن پرتو شمع وجود کوشندگان فرهنگ و دانایی این سرزمین و دنیا 💐
“به جان کندن ِخودم افتخار میکنم”
به برادرش که در تقلای آزادی اوست نوشته بود؛ از تو میخواهم که سر فرود نیاوری و برای رهایی من، خود را حقیر و خاکسار نکنی.
«از حقارت بپرهیز و در غم من مباش، تضرع در شأن تو نیست…
بی برادر نمیمانی»
محمد بهمنبیگی بعدها، پس از آنکه حکومت حرامیان بابت فشار عشایر، از خونش گذشتند و به او اماننامه دادند، ��ر گفتگو با “کلک” گفت؛
که میداند در نگاه حکومت، متهم است به سازشکاری با “رژیم شاه” اما جُرم اصلیاش این نیست؛ چه اگر لب تر میکرد میتوانست:
«وزیر ،وکیل ،سفیر، سناتور و صاحب آلاف و الوف شوم»
او متهم بود به باسواد کردن ۵۰۰ هزار کودک و تربیت ِبیش از ۱۰ هزار معلم.
«اما من به همه پیشرفتهای احتمالی که در انتظارم بود، پشتپا زدم و خودم را وقف این کار کردم»
در پایان، در فرازی درخشان در همان گفتگو خطاب به حکومت ِشبزدگان
گفت:
«آنچه کردم افتخار من است، نه ننگ ِمن!»
این را به همان حاکمانی گفت، که با دریایی حمایت و کمک مالی، حتی از نهادهای بینالمللی، نتوانستند ذرهای از موفقیت او را، در شعارهای “نهضت سوادآموزی” خود تکرار کنند.
طرح او در پیکار با بیسوادی، الگوی جهانی شد برای کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین، و جایزهی جهانی “نشان ِمبارزه با بیسوادی” را از طرف یونسکو و لوح افتخار “کروپس کایا” را از شوروی گرفت.
در سرزمین خودش اما، متهم شد به باسواد کردن کودکانِ بیبضاعت عشایر و دختران ایلیاتی.
و برای همین “علمای انقلابی” و مواجببگیران ابلیس، فرمان به حذفش دادند؛ زیرا گفته بود:
«من احتیاج به شفیع ندارم»/۱