آیا
خاطرات سنگین تو جزیی از خرابه هاست؟
تو حربه ای بودی در دست دشمن یا چون زمین بایری در فراموشی؟
تو چند سال درد را تسکین دادی چندبار در خودت خوابیدی
تو را چرا تو صداکنم تو را چرا ما نگویم؟
(برای تولد ۵۶ سالگی ات)
«صبح تا شب به هر نحوی میگذشت، باغ اخوان، کتابخانهی عمومی و یا در کرانهی شورآبی. امّا وقتی که شب میآمد، همهی غصهها و رنجها میآمدند.»
- سمفونی مردگان؛ عباس معروفی