🔴نجمه امینی دانشجوی ۲۳ ساله و از بازداشت شدگان دی ماه، به اعدام محکوم شد
درود به مردم ایران، حکم اعدام من صادر شده، لطفا صدای من باشین، من یه جوونم با کلی آرزو.
شاید این آخرین صدایی باشه که از من میشنوین چون شاید دیگه نتونم حرف بزنم، ولی تنها امیدم ایران آباد و آزاده.
نجمه امینی، دختر ۲۳ ساله در مشهد، در سالگرد قتل حکومتی مهسا امینی توسط رژیم تبهکار جمهوری اسلامی به اعدام محکوم شده است.
او در پیامی میگوید: «من یک دختر بیگناهم، یک جوان با کلی آرزو و رویا. صدایم باشید!»
صدای نجمه امینی را بشنویم و نگذاریم پشت دیوارهای زندان خاموش شود.
#آخرین_نفس
من فقط عدالت و فرصت دفاع میخوام… صدای من باشید.»
این صدای نجمه امینی، دانشجوی ۲۳ ساله، از زندان وکیلآباد مشهد است؛ هشت ماه پس از بازداشت، او میگوید به اتهام «سبالنبی» به اعدام محکوم شده
حالا از پشت دیوارهای زندان فقط یک خواسته دارد: فرصت دفاع و شنیدهشدن صدایش، پیش از آنکه دیر شود.
صبح علی خامنهای گفت کشتههای اعتراضات به درک.
عصر ماموران حکومت، مردم را در آبدانان محاصره کردند و به گلوله بستند.
پیرمرد دیوانه! از این جهنم خلاص نمیشوی.
این کمپین روبان مشکی منوتو یا از سادگی زیادشونه، یا واقعا از عمد میخوان مردم علامت دار بشن و شناساییشون راحتتر بشه!!
در هر دو صورت نکنید عزیزان من، نکنید. با این کارتون چه کمکی به این انقلاب میکنید؟ هیچی. فقط ریسک شناسایی خودتون رو بالا میبرید.
بماند که شبکهی منوتو سال ۴۰۱ هم علیرغم اینکه مردم همش بهشون میگفتن چهرهی مردم معترض رو تار نمیکرد و خیلیارو از روی ویدئوهاشون دستگیر کردن.
#KingRezaPahlavi
#RezaPahlaviForIran
پیام:
«خانوادهی سپهر شکری (#سپهر_بابا) به شدت تحت فشارند که سپهر رو بسیجی اعلام کنند و مادر خانواده محکم ایستاده که نه قبول نمی کنم.
حتی از دفتر پزشکیان مستقیم با خانواده تماس گرفتن و وعدههای هنگفت دادن و خانواده قبول نکردن.
تو قدم اول بعد از این که پیکر رو داخل سوله بانوان پیدا کردن و رفتن برای انجام مراحل تحویل جسد، ازشون ۸۰۰ میلیون خواستند که پدر گفته نه پول میدم نه جسد رو میخوام، همین که بهم ثابت شد تحت جنایت خامنهای قرار گرفته بسه و محل رو ترک کرده و رفته. دو روز بعد، یکی از دوستان پدر رفته و با ۲۰۰ میلیون جسد رو آمادهی تحویل کرده.
این بچه تو محدوده پیروزی با برادرش رفته بوده برا اعتراض و جلوی چشم برادر کوچکتر جاویدنام شده و الان برادر به شدت خونخواه شده و در منزل تحت کنتزل خانوادهست.»
#سپهر_شکری
از صورتای متلاشی شده جوونا بگید. از ترکیدن جمجمه هاشون بگید. از جنازه های بی شمار بگید. از رقص مادرا بالای جنازه بچه هاشون بگید. همین قدر جدی و بی سانسور بگید. نه پر کشیدن نه جان باختن، «کشتنشون». بی رحمانه کشتن. و ما مسئولیم تا آخرین لحظه از این جنایت، از این نسل کشی بگیم.
نزدیک ۱۰۰ هزار نفرمون کشتن حتی اسم ۹۰ درصدشون ونمیدونیم
تو مینیاپولیس یه نفر کشته شده از ۷ زاویه مختلف لحظه شلیک فیلمبرداری شده و چند ساعت بعد تمام مدیای دنیا پوشش داده
۱۸دیماه، خیابان ستارخان و آریاشهر؛
ساعت ۷:۳۰ از سمت.... به سمت فلکه دوم آریاشهر به راه افتادیم. خیابان تاریک و خلوت بود و نگران بودم که آیا از فراخوان استقبال میشه یا نه.
از ساعت ۷:۴۵ ناگهان شرایط چرخید. مثل روز رستاخیز بود و سیل جمعیت از هر کوچه و ساختمان بیرون میآمد در ستارخان به هم میرسید.
جمعیتمون از چندنفر یکهو شد چندصد نفر و ناگهان چندین هزار نفر و جلوتر، چند ده هزار نفر؛ در یک خیابان، از محلهای فرعی در تهران.
به دوستانم زنگ زدم، در محلههای مختلف؛ نارمک، تهرانپارس، مجیدیه و سیدخندان، بلوار فردوس، هفتتیر و میدان ولیعصر، یوسفآباد، ونک و میرداماد، پونک، نازیآباد و شاپور، هاشمی آریانا، ۳۰متری جی، شهر قدس، اسلامشهر، قلعه حسنخان، و حتی پاسداران و تجریش و زعفرانیه. با هرکس حرف میزدم، همه همین رو میگفتند: "باورت نمیشه چه جمعیتی آمده. تهران دست ماست".
"تهران دست ماست"؛ قشنگترین جملهای که میتونستم بشنوم.
شعارها "جاویدشاه" بود و این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده و مرگ بر خامنهای و فریاد "ایران ایران" و...، که همگی دیدهایم شنیدهایم در محلههای خودمون یا در ویدئوها.
از هر تیپ و سن و سالی که فکرش را بکنید در جمعیت بود. پیر بود و جوان، زن و مرد. محجبه و بیحجاب. پیرزن و پیرمرد با عصا و واکر. خانوادههایی با فرزندان خردسال و نوجوانشان. زن باردار و پابهماه. دانشجو و دانشآموز و بازنشسته و غیره و غیره.
در یک کلام، یک "ایران" به خیابان آمده بود، با یک خواسته: سرنگونی رژیم ننگین ج.ا و بازگشت پهلوی و پادشاهی به کشور.
در میان جمعیت و بخصوص در راس آن (که البته نمیتوانستی ابتدا و انتهای جمعیت را پیدا کنی) جوانان زیبا و پرانرژی بودند. نسل شیک پاسارگادی. جوانهایی که دیدن هر کدامشان و شور و شوق و شجاعتشان، امید به آیندهی این کشور را در دلت دوچندان میکرد.
ماموران سرکوب از قبل از شکلگیری جمعیت در خیابانها موضع گرفته بودند. چراغهای خیابانها را خاموش کرده بودند و مانوور میدادند و عربده میکشیدند و تهدید میکردند و باتوم میزدند. ابتدا هم موفق بودند در ترساندن مردم. سیل جمعیت که ناگهان زیاد شد و خیابان مالامال جمعیت شد و بسته شد ناگهان اما ورق چرخید و غیب شدند. عقبنشینی کرده بودند به چهارراهها و میادین اصلی.
جمعیت شعار میداد و جلو میرفت تا اینکه مامورها ناگهان جلویمان سبز شدند. با موتورهایشان و اسلحههایشان و لیزر سبزرنگشان.
ساعت حدود ۹ شده بود که اولین حمله را کردند.
لیزر سبز انداختند و پشت سرش سیلی از گاز اشکآور و بمبهای صوتی مهیب.
جمعیت ترسید و بعضیها پا به فرار گذاشتند.
زیبایی ماجرا اینجا بود. اکثریتی از جمعیت حاضر به فرار نشد. فریاد "فرار نکنید" و "نَدَوید" از میان جمعیت بلند شد و شعار نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.
جمعیت انسجام خودش را حفظ کرد.
اولین بار بود که در تمام این سالهای اعتراض و تظاهرات چنین چیزی میدیدم. مگه میشد اینهمه شجاعت و انگیزهی جمعی.
(اینکه میگویم بمب صوتی و اشکآور، الان میگویم. در آن لحظات نمیدانستیم دقیقا چیست و خیلیها فکر میکردند گلولهی جنگی هم هست و با اینحال همه ماندند. شاید هم گلوله هم لود و من ندیدم).
پیرترها و به عقب جمعیت رفتند و ۲۰-۳۰ ردیف اول فقط جوانها بودند، چه جوانهایی مردم. چه جوانهایی!
جمعیت در میان دود اشکآور و صدای بمبها خودش را پیدا کرد و صدای شعارها بلندتر شد. عدهای سطل آشغالها را آتش زدند برای مقابله با دود اشکآور.
سرکوبگرها (حدود ۳۰ موتور دو ترکه، با موتورهای سنگین) شروع به جلو آمدن کردند و رگبار اشکآور روی سرمان بود.
ناگهان جمعیت به سویشان روانه شد. فریاد "نترسید، حملههههه" بلند شد و چندهزار نفر همزمان به سمتشان دویدند. با دست خالی، بدون هیچ سلاحی، دوان دوان به سمت "مرگ یا آزادی".
موتوریها صحنه را که دیدند سر و ته کردند و فرار کردند. جمعیت سر از پا نمیشناخت و فریاد شادی و شعار بلندتر شد.
مشابه این اتفاق دو بار دیگر افتاد؛
ساعت ۹:۳۰ آمدند، لیزر سبز انداختند و اشکآور و بمب صوتی و جمعیت فراریشان داد،
و ساعت شد ۱۰:۱۵؛
آنتن موبایلها قطع شد. اینترنت هم.
موتوریها آمدند،
لیزر سبز انداختند و اشکآور،
و ناگهان سیل گلوله. با تکتیر و قناصه؟ نه.
رگبار مسلسل به میان جمعیت فشرده.
پیر و جوان ایرانی بود که مثل برگ درخت بر زمین میافتاد.
جمعیت فریاد میزد و دنبال راه فرار بود. چشمها میسوخت و همهجا دود بود،
و هر چند قدم که میرفتی چند نفر جلویت و کنار و پشت سرت به زمین میافتادند.
خدایا، چه اتفاقی داره میفته؟
هموطنان عزیزم، مردم شریف ایران، جلوی چشمم دارن قتلعام میشن؛ "قتلعام"!
جنایت از ج.ا زیاد دیده بودم در تمام این سالها. اما اینشکلیش رو تاحالا ندیده بودم. ایکاش نمیدیدم. ایکاش
⬇️
یکی برای کارگری از بلوچستان رفته تهران
یکی پول نداشته بیش تر از یه وعده غذا در روز بخوره
یکی آرزوش ۲۰۷ مشکی بوده
یکی آرزوش بوده مهاجرت کنه ونیز و نیویورک و ببینه
ده ها هزار انسان در حسرت چیزایی که برای همه دنیا از تولد فراهمه رو کشتن تو خیابون