کاش یه روز بتونم مثل پادشاه اسپانیا صاف راه برم. مردی رو انگار موقع ساختن بهجای ستون فقرات، تیرآهن ۱۴ گذاشتن؛ نه قوز، نه خم، نه هیچ. من پنج دقیقه حواسم به صاف ایستادنم باشه، ثانیه ششم دوباره تبدیل میشم به علامت سؤال. :))
یه عده هم هستن که چون خرج زندگیشون رو خانواده میده، حاضرن با هر مبلغی کار کنن؛ فقط برای اینکه بگن «شاغلیم» یا حوصلهشون سر نره. بعد هم با پایین آوردن نرخها، توقع کارفرماها رو خراب میکنن. آخرش هم کسی ضرر میکنه که کار براش تفریح نیست؛ نون شبشه.
برای کارآموزی توی حوزهای که واقعاً دوست دارم واردش بشم، به کلی جا رزومه فرستادم و حتی از آشناها هم کمک خواستم، اما هیچکس قبولم نمیکنه. واقعاً نمیدونم دیگه باید چه کار کرد که آدم اینقدر درجا نزنه.
به قول خانم زاهد از صومعه بیجار کوچه ناصرالتجّار:
«وای چه من بدبختم»
ارشدمو شروع کردم کرونا شده بود، رفتم سربازی جنگ شد، موقع مهاجرتم هم دلار ۲۰۰ تومن!