شوهرم از صبح تا عصر مهندس عمرانه، از عصر تا شب کار تاسیسات، شبم خسته بیهوش میشه.
کف دستاش زبره، روی ناخنش خط افتاده، پوستشم توی آفتاب سوخته.
پس یکی مثل علی خمینی که دستای تپل و سفید عروسونه اش وایرال شده و یک روز در عمرش کار نکرده گه میخوره برای زندگی امثال ما تعیین تکلیف میکنه.
بردار پیکرش را
آمار اشتباهند
نگذار این عددها او را فرو بکاهند!
او جشن زندگی بود!
عفریت کهنه نگذاشت
از «او» بگو به دنیا
از او که قصهای داشت
از آن گلوی مجروح…
خوبی یزید جان، دیگه نبریم جایی مثل جای دیروزی، تو ای گرما تو ای شرجی یه خونه کثیف پُر خاک، آقا یزید دستت درد نکنه که اینجوری فکر کردی، توی شرجی توی گرما نه آبی نه چیزی، دیگه اینجور جاها منو نبری توروخدا
[بخشی از خطبهی زینب]