دراین نقطه از زندگیام ازهمه چیز دور و غریبم نه میتوانم جایی بمانم و نه جایی برای رفتن دارم از اجتماع و انسانها گریزانم اما نمیتوانم در تنهایی مطلق خودم غرق شوم جایی میان تعلق و بریدگی میان برزخ بلاتکلیفی از کینه و عشق سرشارم از هر آنچه که زمانی دوستش میداشتم تو خالی و گریزانم
جنگ جز ویرانی، مرگ بیپناهان هیچچیز دیگری ندارد هیچکجای این فاجعه تشویق وشادمانی ندارد کهاین رمهی جاکش مآب به مانند تیم ورزشی یارکشی کرده وتشویقشان میکنند همینهایی که دعوی انسانیت وتمدن دارند با فیگورهای روشنفکری دور بمبُ موشکها پاپیون زده ومرگ را رنگُ رنگ میکنند همه جاکشید
گفت بخند میخوام عکس بگیرم، تنها چیزی که نگرفت عکس بود! جوونی رو گرفت، خاطرهها رو گرفت، امید رو گرفت، سکسکههای مستی رو گرفت، طرب و طراوت و نقش و رنگ و کوک زندگی رو گرفت، ابرهای سفید رو گرفت خون کرد، حتی بارون خدارو گرفت.
رفتنی هم خندمون رو گرفت و رفت.