یکی از دوستام داره مهاجرت میکنه و دارم از عکسهای یادگاریمون جدا میکنم تا یه تیکه از خاطراتمون رو قاب کنیم بدیم ببره با خودش. حین انتخاب کردن عکسها خیلی غمگین میشم؛ ولی این غمیه که دوست دارم برای تکتک دوستایی که میخوان از اینجا برن تجربه کنم.
دیروز خیلی جدی داشتم به این فکر میکردم چرا یهو وسط مترو یا خیابون شروع نمیکنم به داد زدن؟ هم خودم یکم خالی میشم، هم به حاضرین در صحنه داستانی برای تعریف کردن میدم.
یه روز که خیلی احساس بدبختی میکردم نشستم یه لیست از چیزایی که به خاطرشون احساس بدبختی میکنم نوشتم تا کمتر احساس بدبختی کنم، همون لحظه طی حادثهای دندونم شکست و من یه مورد دیگه به لیستم اضافه کردم.