شرمم میشه بگم، اما سال جدید با رسیدن به بزرگ ترین آرزو هام شروع شد، به دوستاش رسیدم، دوتاش بهم نزدیک شدن.
پایینم، اما کاملا حس میکنم برعکس سراشیبی سقوط، سربالایی رو حرکت میکنم.
من آدم های رو تو زندگی دوست حساب کردم که در بهترین حالت کسی بودن برای خوش گذراندن.
حالا شما تصور کن من اینارو خونه راه دادم، باهاشون زندگی کردم، گاهی اوقات اشتباها تصور کردم رفیقن. گاهی بعضی هارو حتی همخونه حساب کردم.
ولی واقعیت اینه که اکثر آدما این روز ها لاشی و کفِ کسن.
آدم قدر ناشناس (کسکش نه به معنای کلاسیک بلکه زرنگ) بالاخره خودش رو نشون میده. حالا چه بعد یک روز چه بعد ۷ سال.
انگل وقتی میزبانش میمیره چیکار میکنه؟
حالا چرا انقدر بهتون بر میخوره فکو فامیل میگن ایشالا عروسیت/دومادیت
من میگم ایشالا و رد میشم
لازم نیست وسط تعارف فلسفه ی زندگی در لحظه و کون کونک بازی و درد جوامع مدرنو توضیح بدین
حسرت های زندگی:
باید ریاضی محض میخوندم، میشدم یه آدم که چرک نویس هاش دورشه، زندگیشه، کارشه.
نه که هرکس ریاضی خونده اینه، من به اندازه ۲۶ سالی که خودمو میشناسم حدسم اینه که باید اینطور میشد.
گاهی اگه کسی شغلم رو ندونه، تصور میکنه من قرار نیست بتونم کامپیوتر رو روشن کنم.
ولی دنیا گستردست، هم همه چیز به همه چیز ربط داره و هم انگار آنقدر بزرگه که هیچی به هیچ چیز دیگه ای ربط نداره.
بد دست بودن موقع تایپ هم هیچوقت قرار نیست ازم جدا بشه.
در برخورد با تکنولوژی مثل پیرمرد ها شدم.
چند وقت پیش گوشیمو دادم به دوستم گفتم ببین این اپه چشه. درستش کن.
در جستجوی خوشحالی بودن بسه. یه
اصلی بود مبنی بر اینکه اگه دو چیز که اطلاعی از مکان هم ندارن اگه هردو رندوم حرکت کنند دیرتر همو پیدا میکنن تا اینکه یکی ثابت وایسه و اون یکی بگرده.