امشب از پشت دیوار بتنی بینمون با تصویری که ندیدم و تصورش کردم و نوشتمش خداحافظی کردم. پام میلرزید و چشمام نور چراغارو پخش و پلا میدید؛ ولی باید میرفتم و دوباره میدیدمش. تو که سه ساله مارو گذاشتی و رفتی، حالا نوبت منه که، نه مثل تو قوی، همهچی رو بذارم و برم، رفیقم.
معنای زندگی برای من نشستن کف آشپزخانهایست، ۶:۰۹ صبح، وقتی که غذای ۲-۳ روز گربهات را آماده کردهای، خسته، توییت ۴ کلمهایت را به هر زحمت نوشتهای و حالا سه نقطهی انتهایش… خون روی انگشتانت مجال نوشتن نمیدهد. آسمان سرخ، کف آشپزخانه سرخ، همهجا سرخ. چشمانت اما، پر از سیاهی…
@mehamin79 @Srmghdds@siiinfa همچین توییتایی رو که میبینم فکرم ناگهان میره پیش «ک» از خانوادهی «س» که خیلی ساده بود ولی پر از مفهوم و مناسب سارا که یادش بمونه نباید اونو بگه.