از دیروز متوجه یه اتفاق جدید شدم. اون هم ریتوئیت درجای برخی از توئیتهامه. مجبورم واژه م.یناب رو زین پس مینا ب بنویسم چون یه سری اکانت که احتمالا بات هستن ریت میزنن درجا توئیتها رو. روزهای قبل از سمت چند اکانت هم توئیتها و هشتگهای متحدالشکل دیده بودم که مشخص میکنه اتومات زده شدن.
همه کارهاتون زائد و باطله. حرکتهای اجتماعی باید خودانگیخته باشه نه براش دادهسازی کنید. این کارها فقط باعث هزینهست و اصالت رو از بین میبره. با اینکه حجم این ریتوئیتها شمردم و زیر ده درصده ولی من همین ده درصد هم نخواستم چون من برای بازی با الگوریتم نیستم اینجا.
من صدای مستقلم و مایلم مستقل بمونم.
چون تصمیم ندارم دیگه بلاک کنم هیچکس رو اینجا گزینهی بلاک رو توصیه نکنید. این توئیت هم صرفا به جهت مسئولیت اجتماعی خودم و بیاثرسازی این کار زدم.
شما هم اگر لابهلای توئیتها، پستهای اینستاگرام و سرچ گوگل دنبال این بچهها میگشتید و هیییییییییچ چیزی هیچچچچچ چیزی ازشون جز توی رسانههای داخلی اینها پیدا نمیکردین، میسوختین. بچههای مینا ب سانسور شدن. شما بچههای مینا ب رو بایکوت کردین. شما گفتید چون حکومت از مینا ب حرف میزنه بذار ما خاموش باشیم و بدتر از اون بذار دستمون رو بذاریم جلوی دهن هر صدای مستقلی که از مینا ب میگه. بذار فحش بدیم به اونکه میره به اون شهر سر میزنه. شما صدای این بچهها رو خفه کردین.
من تا با سر نرفتم توش، تا با چشم خودم ندیدم باور نکردم که شما گذاشتید مردم ایران آنلاین شن بعد لابهلای اون توئیتهای بیخاصیتتون برای سفیدشویی جنگ و شیهه کشیدن برای اسرائیل و ترامپ و جنگندههاش یه دوتا توئیت هم اخیرا برا خالی نبودن عریضه از این بچههای معصوم زدین.
شما قتل این بچهها رو انکار کردین. شما جنایت علیه این بچهها رو توجیه کردین.
من تا ندیدم باور نکردم. شما این بچهها رو دوبار کشتید.
برام برداشت آدمها از این درخواست بیاهمیته. میخوام آسیبپذیر باشم چون انسانم و زیر فشار عجیبی هستم.
میشه یه جمله محبتآمیز، یه توصیف مهربانانه یا یه نوازش کلامی برام منشن کنید ❤️🩹
رشته استوری برای معرفی کودکان کشته شدهی جنایت میناب:
این رشته استوری به مرور تکمیل خواهد شد.
شماره یک: با ماکان نصیری عزیز ما شروع میکنم که جاویدالاثر شد و هیچ از پیکر کوچکش جز یک لنگه کفش و یک پلیور مچاله آبی پیدا نشد.
اگر لوس بازیِ «وقتی شما نبودیدتون» تموم شد کمی از حال واقعی ما بشنوید:
امروز با یک کیسه داروی ریه جلوی داروخانه ایستادم و خیره به قبض ۱۵ میلیونی، فکر کردم حق من این نیست بعد از ۲۰ سال کار کردن، تو ۴۴ سالگی و در حالیکه ۶ ماهه هیچ درآمدی نداشتم طلا بفروشم تا بتونم دارو بخرم.
بالاخره نام راننده سرویس مدرسه میناب رو پیدا کردم…
«محمود غلامیان، راننده سرویس مدرسه بود. کار او فقط رساندن بچهها به مدرسه بود، اما او بعد از رساندن تعدادی از دانشآموزان به مقصد، دوباره به مدرسه برمیگردد که این بار در اثر انفجار پایش به شدت آسیب میبیند و با وجود درد شدید، به جای فرار، به راه خود ادامه میدهد تا مأموریتش را تمام کند و در نهایت در حالی که قصد رساندن او به بیمارستان بود، کشته میشود. او کسی بود که شاید ارتباط خاصی با مدرسه نداشت، ولی به خاطر مسئولیتپذیریاش در قبال جان بچهها، جان خودش را فدای آنها کرد.»
شماره صد و پنج:
رها زارعی بنگ،
روایتی از پیکر رها که در آغوش معلمش پیدا شد.
خانم فاطمه شهدادی، معلم ورزش، در انفجار دوم کشته شد. وقتی خانوادهاش او را پیدا کردند، چند کودک را در آغوش گرفته و از پلهها پایین آورده بود. او زیر آوار نبود و بر اثر موج انفجار کشته شده بود و کودکی که در آغوش داشت زنده مانده بود.
خانمها «بسارده» و «طاهری» در حالی پیدا شدند که دانشآموزانی را در آغوش گرفته بودند. خانواده شهیده «رها زارعی» با احساسی عمیق میگفتند: «ما تا ابد مدیون جانفشانی خانم بسارده هستیم.» هرچند دختر آنها کشته شده بود، اما نکته زیبا و تأثربرانگیز آنجا بود که مادر رها، برخلاف بسیاری از مادران شهدا، تصویری از پیکر متلاشیشده فرزندش در ذهن نداشت و به خاطر سالم بودن پیکر رها بود که خودش را مدیون خانم بسارده میدانست که جان خود را فدا کرد تا حداقل جسد دخترش سالم بماند!
سر کلاس بودم که یهو دیدم والدین سراسیمه اومدن مدرسه و دست بچهها رو میگرفتن و میبردن. یهعده از بچهها گریه میکردن. فضای مدرسه خیلی متشنج شد. بچهها رو گرفتم تو بغلم و باهاشون صحبت کردم که نترسن. مدرسه تو یک ربع خالی شد. بعدش منو همکارام تو کوچه سیگار پشت سیگار...
وحشتناکترینش نه روزی بود که بغل خونه رو سه بار زد، نه روز اول که همکارم نشست کف زمین بعد از صدای انفجار،
صبح روزی بود که گفت امشب نیروگاهها رو میزنم بعد بابام زنگ زد که ما از ایران تحت هیچ شرایطی خارج نمیشیم
گرفتم کنار، بالا آوردم و انقد گریه کردم که نمیتونستم نفس بکشم
خاک بر سرم. دست هم نمیتونم بکشم از اون سیتا بچه اگر مادری بیاد ببینه اسم بچهاش نیست چی. چه سنگ ویلان و غلتانی انداختم رو خودم
سنگ گورم رو انداختم رو خودم
اسم این بچهها رو گذاشتم جلو صورتتون تو توئیتر سرچ کنید ببینید چندتا توئیت ازشون هست.
بعد خون گریه کنید به حال خودتون که سیاست اینجوری انسانیتتون رو شست و برد.
وحشتناکه تصورش برام خانوادهها چه حالی دارن وقتی جز از طرف حکومت و طرفداران حکومت همدلی اجتماعی نمیگیرن. تک و توک فقط خانوادهها اینستاگرام دارن و فعالن اونم فیدشون و دایرکتشون پر میشه با چیزشر کنارش پادگان بودن، سپر انسانی بودن، خودشون زدن، ابزار پروپاگاندا شدن، در چرا قفل بود، و تفتیش عقاید خانوادهها و تلاش برا وصل کردن نظامیشون و سفیدشویی جنایت و هزاران تشکیک بیارزش بدون ذرهای همدلی.
جگرسوز و جانگداز
هرچی بیشتر جلو میرم بیشتر این خنجر توی قلبم میره که شماها واقعا کودکان میناب و کشتههای جنگ رو در دستان پروپاگاندا و حکومت رها کردین. اینها انسان نبودن؟ اینها هموطن شما نبودن؟
وظیفه شما چی بود؟