کاش روز مرگ و خاک سپاریم بارون بیاد، اگه بهار و تابستون بود خیرات هندونه پخش کنن، اگه پاییز و زمستون بود آش رشته با کشک و سیرداغ پیاز داغ زیاااد بدن دست مردم. رفیقامم یاد سوتیها و گافهام باشن و فقط بخندن.
#تهرانِ_بارانی
داشت یه چیزی برام تعریف میکرد، حوصله شنیدنش رو نداشتم فقط پشت سر هم الکی تایید میکردم؛
"آره دیگه"، "بله، بله".
یهو گفت "البته تو خیلی از من جوونتر و بهتری"
گفتم "آره، درسته"
یک لحظه چنان برگای جفتمون ریخت که از شرمندگی نمیدونستم چیکار کنم.
حق میدم بهش اگر فکر کرده بیشعورم (((:
سال ۱۴۰۱ گزارشی درباره #موتور_سواری_زنان در #ایسنا نوشتم با تیتر "یک «کروشه» باز کنید و «زنان» را روی موتور جا دهید" که نشون میداد مساله نبود کلمه "زن" در قانون هست. یادمه کمتر از ۲۴ ساعت روی سایت موند و نهایتا خبرگزاری رو مجبور کردن گزارش رو تعلیق کنه.
بالاخره کروشه رو باز کردن.
قبلا انقضا یکی از کارت های بانکیم رسیده بود، رفتم واسه تعویض. متصدی گفت خانم کارت های جدید خیلی بیخوده، این کارت قدیمیه، مهلت همینو توی سیستم تمدید میزنم. امروز واسه تمدید یه کارت بانکی دیگه رفتم، این بانک کارت رو عوض کرد.
واقعا آشغاله، به حدی نازک و قابل انعطافه که راحت میشکنه.
واسه روزای دلتنگیم یه شاعرِ درون میخوام.
بشینه یه گوشه همه حس و حال دلتنگیمو بِچِپونه توو واژهها و پمپاژ کنه توو رگهای مغزم.
به شاعر جماعت حسودیم میشه.
در آخرین ورژن از سوتیهام، طی اقدامی ناخودآگاه دستم خورده بود ویس داخل چت با یکی از دوستام رو گذاشته بودم روی پروفایل تلگرامم(((:
تا اطلاع ثانوی به من ویس ندید.
این چه قابلیت آبرو بریه که تلگرام ایجاد کرده؟!
و تو نمیدانی رنجِ حراست از جسد یک گوهر، چقدر از پا درآورنده است!
لحظهای که مجبوری با دستانت از هر دو سمت حفاظ بکشی؛ "خودت" همان چیزی است که هم در این حصار زندانی شده و هم "گوهرِ جسد شده" او را پس میزند.
و شاید غریب در وطن چیزی جز این نیست.
عمیقا بعد از ۲۷ سالگی احساس پیری کردم.
نه به این معنا که شور در من کشته شد که برعکس همچنان مثل کودک ۲ ساله قهقه مستانه میزنم. بلکه حس میکنم در زمان خود اتفاق نیافتاد هرآنچه که باید در برهههای مختلف رخ میداد و تحقق آن در حال نیز، باز آن تکهای نیست که پازل مرا تکمیل کند