چند جلسه برای آشنایی صحبت کردیم چون احساس میکردم پسر خوبیه ولی روز آخر گفت بیارفعلا یواشکی صیغت کنم
باهم رفاقت کنیم و خدارو چه دیدی شاید آخرش ازدواج هم کردیم
اون روز تا خونه کلی گریه کردم
سه سال پیش که حالم خوب بود یه رزومه پر کرده بودم
الان امروز از یه مهد کودک تماس گرفتن بعنوان مربی بیا مشغول شو
ولی الان دیگه من حال و حوصله خودم رو هم ندارم