رو کار و درس و زندگیم متمرکز شدم، ولی هر روز یه حس مزخرف میاد بهم میگه: این همه تلاش به کجا ختم میشه؟ نه از روی تنبلی، از بس هر روز یه ترومای تازه سبز میشه. جوان ایرانی بودن یعنی تا داری با تلاش خودتو جمع میکنی، یهویی یه چیزی میاد تموم صفحهها رو میریزه. خستهام از این نمایش.
وقتی به بدترین چیز عادت کردی، دیگر حتی نمیگویی «چه فاجعهای». فقط مینشینی و نگاه میکنی که فاجعه دارد خودش را تکرار میکند. تا اینکه یک روز میبینی دیگر خود فاجعه را هم نمیبینی. فقط خودت را میبینی که نشستهای و چیزی برای دیدن نمانده.
نمیدونم چرا بعضی روزا نور خورشید هم به دلم نمیشینه. از بس این روزارو تکرار کردم، دیگه نمیتونم اسمش رو بذارم بیحوصلگی یا یه جور خستگی بیریشه. توی روشنای روز یه dark matter نشسته رو دوشم. نه میبینمش، نه میتونم انکارش کنم.
آدما فکر میکنن زندگی کردن یعنی چیزی داشتن، ما اینجا هر روز existential crisis رو با چای و سیگار منیجمنت میکنیم. بعد میریم دنبال ولیدیشن از کسی که خودش ولیدیشن نداره.
هانا آرنت میگفت «ابتذال شر» در بایگانیها پنهان میشود. این روزها در ایران، شر دیگر ابتذال را کنار گذاشته. It wears cologne, smiles on TV, and calls trauma "normalization." ما فقط تماشاگر نیستیم. ما آرشیو یک فاجعهی آرامیم که هنوز نامش را نگذاشتهاند.