وقتی نشستم واسه دستیاری بخونم دیگه تقریبا مطمئن بودم تا چند سال آینده اوضاعم استیبله و میدونم قراره چیکار کنم ولی حالا دوماه بعد از رزیدنتی مجبور شدم برم آلمانی رو از صفر یاد بگیرم 🤦🏻♀️ چیه این زندگی که هیچیش قابل پیش بینی نیس
روزایی که مریضهام میان و میگن «حالم بهتره»، انگار دنیا یه ذره قشنگتر میشه. واقعاً دوستشون دارم، و هیچ چیز اندازهی دیدن حالِ خوبشون خوشحالم نمیکنه.